بخشش، راهی برای رهایی هست؛ نیست 2!!!؟

کمتر پیش اومده که تو یه روز شلوغ کاری وقت پیدا کنم تا دو تا مطلب بنویسم، اما اگه قرار باشه که از این به بعد اینجا بنویسم باید به خودم قول بدم که خودسانسوری نکنم!

امروز بعد از سالها میان تمام دغدغه های روزمرگیم، (روزمرگی های یک کارشناس ارشد تقریبآ بی کار؛ به نسبت اون روزهای پر کار غربت، وقتی دغدغه ات پیدا کردن یک ساعت بود برای اینکه بتونی یه صفحه از کتاب مورد علاقت رو بخونی یا بدون عذاب وجدان یه تعطیلات آخر هفته ی خوب رو بگذرونی!!) رسیدم که بخ چند تا از وبلاگ های دوستان قدیمم سر بزنم، اونایی که توی سالهای بین 81 تا 85 می نوشتن! اما دریغ تقریبآ هیچ آدرسی رو پیدا نکردم که هنوز فعال باشه، که هنوز ذوق نوشتن روزمرگی ها توی قلب وبلاگشون بتپه! نمی دونم عجیبه توی تمام اون 10 ساله دور از خونه و خونواده وقتی کسی نبود که باهاش تنهایی هام رو قسمت کنم شاید ازشون دور شدم، دور دور دور........ اما حالا که برگشتم هیچ کدومشون دیگه نیستن، نمی نویسن، یعنی همون طوری که انگار توی دنیای واقعی دوستای ایرانم رو گم کردم، دوستهای مجازیم هم گم شدند!

یه جورایی احساس غربت می کنم، توی وطنم، سرزمینم، توی خونه ی بچگی هام!

دیگه کمتر چیز آشنایی این دور و بر هست، فقط پدر و مادری موندن که اونام گرد سال های دوری روی سر و صورتشون نشسته! خواهری که الان خیلی بزرگ شده، که دیگه من کمتر می شناسمش! که دیگه الان خیلی بزرگه، حتی از من بزرگتر

دیگر مادر بزرگی نیست که برم پیشش با هم سیگاری آتیش کنیم، که اون برام فال قهوه بگیره یا قرآنش رو (که حالا رسیده به من) باز کنه و برام نیت کنه

شکوه اعظم نیست که برام دعا کنه، بگه خدا رو شکر که اومدی دیدنم

دایی عباس نیست که وقتی تلفن رو برداره اول صداش رو صاف کنه و بعد بگه بله

دیگه حتی کلاغ ها هم خونشون روی درخت پیر خونمون نیست، درخت گردویی که حالا خشک شده و دیگه چند تا برگ زرد بیشتر نداره

دیگه مثله اون سالها برف نمیاد، دیگه خاتمی نیست، دیگه حرفی از "گفتگوی تمدن ها نیست"  یادم میاد قبل از اینکه برم همه چی فرق داشت، رنگ آدم ها، شکل خونه ها، حتی منظره ی پشت پنجره ی اتاق مامان اینا

منم فرق داشتم، فیزیک می خوندم، به خودم کلی می رسیدم و همش بیست سالم بود

اون موقع ها خیلی از ارزشهای امروزم برام بی ارزش بود و خیلی از بی ارزش های امروز ارزش......... یادش بخیر

چقدر همه چیز زود تغییر می کنه، چقدر آدم ها عوض می شن، چقدر بچه ها که بزرگ می شن، جوون ترها که پیرتر و ........ ای کاش میشد زمان برگرده عقب یا متوقف شه

کاش می شد که منم بر میگشتم به معصومیت سال ها پیش به سادگی اون موقع ها، به خنده های از ته دل، به امیدهای فرداها!!!!! اما اینجا یه حقیقتی هست؛ درسته که خیلی چیزها عوض شده اما شاید من، من امروزم رو بیشتر از من اون روزها دوست دارم، درسته که دلم برای معصومیت و سادگی و خوش باوری اون روزها تنگ میشه، اما این من امروز حاصل 10 سال از عمرمه که خیلی زود گذشت. درسته

/ 4 نظر / 19 بازدید
ریحانه

سلام دوست عزیز سالها میگذرن و چیزی که می مونه تجربیاتشه .. باید از گذشته فقط تجربیاتش رو برداشت و مابقی رو دست خدا سپرد.. بزرگ شدن بد نیست اما چگونه بزرگ شدن خیلی مهمه .. شما ده سال پربار داشتید و این ارزشمنده .. نمیدونم چند ساله هستید اما قطعا ده سال برای شما اندازه 20 سال اثر داشته ... زندگی در غربت و تنهایی و دلتنگی و خاطرات از آدم یک کوه میسازه این روزهای عمر شما هدر نرفته .. بلکه جایی در هستی برای ابد نوشته شده .. امیدوارم ازین به بعد زندگیتون پربرکت و پرازشادی باشه[گل]

الف. ه. پرتو

جذابیت زندگی به همین تغییراته؛ مثبت یا منفی، بدون این تعییرات، زندگی مرداب میشه...

عشق روئایی

سلام اومده بودم مطلب خدایی..... رو ببینم تحلیلیتو بخونم که هنوز مطلبو ننوشتی. کنجکاو شدم و در وبتون گشت وگذاری کردم این مطلب مرا به یاد سالهای گذشته ام انداخت دقیقا وخدایی اون خاطراتی که نوشتی خاطرات منم هست ،مرا به گذشته بردی مرا به تعمق وتفکر به اون سالها بردی ،یادش بخیر اون سالهای خاتمی اون سالهای درس خوندن اون ارزش ها وبی ارزش ها اون مادر مهربونم که الان کنارم نیست،اون دوستای قدیمی ومهربون اون دل پاک ومهربونمون ،اون عشق وعلاقه به زندگی وامیدواری اون معشوقه ای که الان نیست اما واسش دارم در خیالم مینویسم و.... چه سالهایی بود [افسوس]

نازنین

روح مادربزرگت شاد، عاشقش شدم حتما اگر مادربزرگ بشم برای نوه بلند پروازم این جور مادربزرگی میشم البته اگر...