نميدونم.....داره چی کار ميکنه؟  ...... فرار ميکنه؟

از چی؟ از کی؟

بيشتر از هميشه داره دور و دور و دورتر ميشه.....نميدونم بايد چی کار کنم؟ چه عکس العملی نشون بدم!!!؟

گريه کنم؟ بخندم؟ لبخند بزنم؟ به روی خودم نيارم و خيلی عادی مثل اينکه متوجه هيچی نميشم برخورد کنم؟

بهش گفتم از دستم عصبانی بودی؟ ...نه!

نميتونم.....چی بگم؟!  چی کار کنم؟ ببرم؟ نبرم؟ اگر ببرم و اشتباه باشه؟ اگر نبرم و اشتباه باشه؟

سه دهم ثانيه هم طول نکشيد....در باز شد.....سلام... نگاهی با تعجب!!  ....ممنون...همين!!حتی نرسيدم مچ مشت شده ام رو باز کنم....قفل بود....قفل موند.....

چقدر نقشه....چقدر فکر....چقدر عجله....

گريه.... لعنت به من.... تقصير خودمه....نگاهی به آيينه.....می زنم زير خنده....

پاک ريختم به هم٬ديوونه شدم....نه به اين هق هق گريه...نه به اين خنده از ته دل....

چند ثانيه بيشتر طول نميکشه.....دوباره ..گريه...گريه... گريه....

همش سوال...سوال های بی جواب.... ۱۰۰۰ تا...نه بيشتر....نميدونم....فرار

تا کی اينطوری پيش ميره؟؟ تا کی؟ ...تا کجا؟...

چرا اينطوری شد....مگه يه اشتباه چقدر مجازات داره؟

خاطره ها يادم می آيد... ياد اون شبی می افتم....چهارشنبه....چرا هميشه چهارشنبه ها ؟..... ازش پرسيدم: ازم متنفر شدی؟....بهم گفت: چرت و پرت نگو...

لعنت به من....لعنت...چرا...چرا.....

..................

من که ميدونم همش تقصير خودمه...منکه توبه کردم...می گی توبه گرگ مرگه؟...

بابا پس کرمت کجا رفته؟...بخشندگی ات؟

اگر تو ببخشی....آخ اگر تو ببخشی...اونوقت همه چی حل ميشه...مطمئنم..پس ببخش..... خودت که خوب ميدونی.....پشيمونم.....خيلی پشيمونم...

......

اومد.....رد شد.....رفت.... مثل هميشه سريع....مثل هميشه نرسيدم نگاهش کنم....

.......

فرار.....بازم فرار....از چی؟...از کی؟....مگه فرار از خود هم داريم؟...

دلم تنگه....خيلی تنگه...کاش اينجا نبودم...کاش .....

همه اش کاشکی...کاش....

 

 

/ 18 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدي تهراني

سلام خوبی دوست خوب من ممنون از اينکه خبرم کردی خيلی نوشته ی زيبايی بود

O.H.L

باران چه خوش می بارد امشب روی احساس بلندم دردی ندارم از فراغت تا بگويم دردمندم با ياد رويت در دل کرده ام روشن چراغی تنهايی و تاريکی افتادست امشب در کمندم بيهوشم از احساس پاک فطرت خويش تنها خدا داند که من ديوانه ام يا هوشمندم در حسرت يک آخ سوزانم دلش را زندان اگر امشب بسوزاند تمام بند بندم من باز می خواندم پری شب با خدا در معبر باد از من نمی خواهم رسد بر دشمن نادان گزندم ................ سلام دوست عزيزم . ممنونم که به من سر زدی ..... آپم منتظرتم

حميد شريعتی

هر دفعه میام، گیج می شم. اول فکر می کردم مخاطب نوشته هات خداست، فکر می کنم بعضی جاها درست حدس زدم. اما حالا، با این پستت؟ غربت روی تو اثر گذاشته!

بچه پر رو

درود رفتن فرض است. باید رفت. (راستی هق هق گریه... ) بدرود

آنا

مريم جون هق هق رو اين جوری مينويسن

مهدی

قصه غریبی نوشتی..قصه ای که شاید همه ما داریم تجربه اش می کنیم...شوال ها..توبه ها...رد شدن ها و می دونی حرفات به دلم نشست..همش قشنگ بود ..آره این حس رو همه ما داریم!

فرهاد

سلام اپ کردم خوشحال ميشم سر بزنی نوشته هاتم کامل خوندم عالی بود

مهدی

چقدر خوب بود اگر بود.....اما..

دانيال

زبان با هم بودن را دیگر نمی دانیم... و انچه مانده... توهم درک ناگفته هاست...

حميد شريعتی

مریم داره فارغ التحصیل می شه. ۴ خرداد هم میرم جشن فارغ التحصیلیش. امیدورام تو هم زودتر موفق به فارغ التحصیلی بشی. راستی شما زیاد از هم دور نیستید. اون تو اهوازه