خیلی وقتها وقتی دلت می گیره و می خوای گریه کنی فقط دنبال یه بهونه می گردی٬ یه بهونه کوچیک تا بغض رو بشکونی و بزنی زیر گریه..... اون موقع دیگه فرقی نمی کنه که چند سالته٬ چی کاریه ای٬ یا حتی جنسیتت چیه!!!.... آخه دل پر زن و مرد و سن و سال نمیشناسه.... اون موقعی که دلت گرفته٬ توی اون لحظه ای که منتظر بهونه ای٬ اونوقته که شاید سیمت دیگه اتصالی نداره٬ دیگه قطعی تو کارش نیست..... به مقصد می رسونتت .... راه باز می شه... فقط کافیه یه آه.... یه آه از ته قلبت بکشی و بگی خــــــــــــــــــــــدا..... می شنوه.... سیمت اون موقع است که وصله و یه راست بدون کوچکترین نویسی صدات می رسه اون بالا.... یا شایدم این پایین.... یا همین جا٬  حتی نزدیکتر از رگ گردنت......

یه آّه بکش.... یه آه٬ با دل شکسته٬ با گلوی پر بغض و چشم های پر از اشک..... وقتی حس کردی که خیلی تنهایی... وقتی حس کردی که خیلی بی کسی.... وقتی حس کردی که دیگه هیچ کس توی دنیای به این بزرگی نمی تونه کمکت کنه..... اونوقته.... اونوقته که معجزه اتفاق می افته.... اونوقته که می بینی تنها نیستی٬ حتی اگه کیلومترها از وطنت از خونوادت دور باشی٬ حتی اگه فکر کنی که .... هرچی٬ هر چی که فکرش رو کنی.... میاد.... میاد به کمکت... بهت ثابت می کنه اون قدرها هم که فکر می کردی تنها و بیچاره نیستی.... بهت با تمام وجودت ثابت می شه که هست.... که نگات می کنه.... که باهاته.....

.........

دلم خیلی گرفته بود.... خیلی.....با خودم فکر می کردم یه عاشورای دیگه اینجا.... توی کشوری که اصلآ احساس نمی کنی که محرم شده و چند روز دیگه عاشوراست.... عاشورایی که تو باهاش٬ با روضه هاش٬ با دسته هاش٬ با علم و کتلش٬ یه عمر انس گرفتی.... با محرم و عاشورایی که مال حسینه٬ حسینی که از بچگی بهش ارادت پیدا کردی..... حسینی که هر وقت درموندی رفتی در خونه اش و ازش خواستی شفاعتت کنه.... محرمی که ابولفضل داره.... باب الحوائج داره.....( نه اینکه فکر کنی که خیلی آدم مذهبی هستم و اصلآ دست از پا خطا نمی کنم ها!!!!  خودم که از خودم با خبرم که!!!)...... اما راستش رو بخوای از بچگی با اسم علی(ع) و حسین(ع) و عباس(س) بزرگ شدم.... هر چی باشه٬ اسمم که بچه مسلمونه.... هیچی که نباشم تو شناسنامه که اسمم شیعه است.... خلاصه اینکه بدجوری دلم گرفته بود و دلم نمی خواست حداقل تاسوعا و عاشورا رو توی دبی باشم.... هر کاری هم که می کردم برنامه ام جور نمیشد که بتونم برم ایران.... تا اون شب... یعنی چهارشنبه شب.... داشتم تند تند کارهای نقشه های درس برداشت از بناهای تاریخی رو که فرداش باید تحویلش می دادیم می کشیدم... رادیو هم برای خودش روشن بود( عادت دارم وقتی کار می کنم باید حتمآ یه سرو صدایی دور و برم باشه٬ چون محرم هم شروع شده بود دیگه  pmc  روشن نبود٬ عوضش موج رادیو ایران رو روی رادیو پیدا کده بودم و اونو گوش می کردم) نمی دونم چه برنامه ای بود داشتن راجع به چی حرف می زدن که حرف عاشورا و مراسمش شد..... نمی دونم چطوری یا حتی چرا یه آن٬ یه لحظه فقط احساس کردم که اینجا چقدر دلم گرفته... چقدر دلم می خواد که ایران باشم و توی خیابون وقتی صدای اذون بلند میشه اشهد ان علی ولی الله رو بشنوم.... چقدر دلم می خواد که نوحه بشنوم.... چقدر دلم میخواد که از حرفهای روضه خونا که می دونم اگه ۱۰۰٪ اش خرافات و دروغ نباشه ۹۵٪ اش حتمآ هست٬ رو بشنوم و بزنم زیر گریه و یه دل به حال خودم   گریه کنم.... یه لحظه گفتم خدایا آخه میشه منم بتونم برم ایران و حداقل این دو روز و ایران باشم؟؟؟؟ یه لحظه.... آخ که فقط یه لحظه بود...... نمی دونم باورت بشه یا نه ولی به طور غیرقابل باور و باورنکردنی کارام درست شد... آره منی که اصلآ فکرشم نمی کردم که بتونم برای این چند روز بیام ایران٬ الان ایرانم.... ایرانم..... خودمم اولش باورم نمی شد.... مثل یه معجزه است برام...

حالا اینجام .... همه جا رنگ وبوی محرم داره....( البته نه مثل سالهای قبل که یادم می‌آد٬ ولی هر چی باشه از دبی بهتره٬ حداقل اینجا فستیوال نیست!!!!) توی خیابون علم و کتل دیدم... دسته رد میشه و صدای یا حسین و یا اباالفضل از خیلی جاها به گوشت می خوره... احساس محرم و عاشورا داری.... نمی دونم یه حس غریبه٬ یه حسی که با پوست و خونم عجین شده.... یه حس غیرقابل توصیف......

/ 4 نظر / 23 بازدید
مريم

به من سربزن . شايد بفهممت

حمید شریعتی

رفته بودم دماوند! واسه همین نتونستم خودم رو به روز موعود برسونم اگر خواستی گزارش برنامه صعود 5000 تایی رو می تونی تو وبلاگ کوهنورد یا سایت گروه کوهنوردی پارس شمیران بخونی: کوهنورد:http://mountain-climber.persianblog.ir وب سایت گروه کوهنوردی پارس شمیران: http://www1.webng.com/pars

آنا

ميگما اين قدر پيش خدا عزيزی سفارش ما رو هم بکن!!!!

مريم

سلام تبريک به خاطر اين حس قشنگ واين عرفان زيبا به روزم خوشحال میشم سر بزنید