رفتم به ۲۰ سال پيش...يعنی نوشته ی يکی از دوستان منو برد به حال و هوای ۲۰ سال پيش وقتی ۳ يا ۴ سالم بيشتر نبود...اونوقتها که اگر از دست کسی ناراحت ميشدم به اندازه يک ربع ساعت بيشتر طول نميکشيد و بعد يادم ميرفت اونوقتها که شاديهام به اندازه تمام روزهای عمرم بود...اونوقتها که نصفه شب از صدای قاشقم که به ته کاسه ميخورد يا از صدای قاشقی که به استکان چايی سردی که توش شکر ريخته بودم٬ يه عالمه٬ تا چاييم شيرين بشه٬ مامان ٬بابام رو از خواب بيدار ميکردم...آخه ميدونی من برعکس بقيه بچه ها که عاشق شکلات و چیپس و پفک اند٬ عاشق پنير و چايی شيرين بودم...عاشق اينکه برم سر يخچال و از ماست چکيده ای که مامانم فقط به خاطر من درست ميکرد٬ همون که طعم ترشش هنوز توی دهنم هست٬٬ همون که اسمش رو گذاشته بودم ماست خيکی!!٬ بخورم...ميدونی مامان و پدر هميشه بهم ميگفتن مخمل ماستی!!٬ آخ که چقدر دلم تنگ شده برای اون روزهايی که توی بغل مامانم می نشستم و مامان برام کتابهای انگليسيم رو ميخوند و برام ترجمه ميکرد...آخ که چقدر اون موقعها دلم ميخواست منم ميتونستم مثل مامان انگليسی بلد باشم...وای که چقدر دلم تنگ شده برای اون روزهايی که پدر از ماموريت ميومد و باهامون چرخون چرخون بازی ميکرد...ميدونی دلم تنگ شده برای گريه هام٬ برای اون موقع که جنگ بود٬ ما شمال بوديم٬ پدر بايد ميرفت تهران و کارهای شرکت رو انجام ميداد٬ اونوقت من همش گريه ميکردم و نميذاشتم مامان ظرف غذايی که پدر توش غذا خورده بود رو بشوره و ميبردم بشقابش رو قايم ميکردم...آره سخت بود٬ سخت بود٬برای مامان...برای من که بعد از هر بمباران بريم و ۲ ساعت تو تلفنخونه منتظر بشيم و زنگ بزنيم به پدر تا ببينيم سالم است؟؟٬ آره سخت بود روزهای جنگ..خيلی سخت بود و من چقدر هميشه به يلدا حسوديم ميشد که باباش هميشه پيشش بود و هميشه از خدا ميخواستم که بابای منم مثل بابای اون بيکار باشه...اما اون روزها گذشت...سخت بود اما نه برای من٬ بيشتر برای مامان و پدر...من گريه ميکردم وقتی پدر ميخواست بره اما فرداش ديگه يادم رفته بود ...آخ که هيچوقت يادم نميره که پنجشنبه ها از صبح که بيدار ميشدم ميرفتم ميشستم دم در شهرک تا وقتی از دور لندروور پدر روميديدم و از خوشحالی جيغ می کشيدم از سر شهرک تا دم در ويلا میدويدم تا به مامانم٬ به يلدا ٬ به همه بگم که پدرم اومده....آخ که هيچوقت يادم نميره که مامان از خوشحالی گريه ميکرد٬ توی چشمهای پدرم برق شادی ميزد٬ وقتی که جنگ تموم شد...برگشتيم..برگشتيم تهران...ديگه نبايد تا تلفن خونه ميرفتيم تا با پدر تلفنی حرف بزنيم..وای که چقدر خوب بود..از خونه زنگ ميزديم به پدر...اشتهارد خاکی!! اسمی که شنبليله پدر!!( بابام به من ميگفت شنبليله!!) روش گذاشته بود...اونوقت وقتی گوشی رو از مامان ميگرفتم تا با پدر حرف بزنم بغضم ميگرفت و برای اينکه پدر ناراحت نشه زودی گوشی رو ميدادم به مامان و بعدش ميزدم زير گريه...چقدر زود گريه ام ميگرفت..چقدر راحت اشکم در ميومد....ميدونی اونوقتها هميشه از اينکه پدر مهندسه ناراحت بودم...هميشه از اينکه مامان بايد ميرفت دانشگاه٬ ناراحت بودم٬ اما حالا...حالا به هر دوشون افتخار می کنم...بازم تنهام...مامان ايران...پدر ايران٬ گاهی اينجا..ميدونی برام سخته..اما ديگه نميتونم مثل بچگی هام راحت گريه کنم..بايد بغضم رو بخورم...چون متاسفانه ديگه بزرگ شدم...ديگه مخمل٬ شنبليله٬ دم بريده٬ بادومی و...نيستم...حالا ديگه شدم مريم...

دلم تنگه...تنگه...تنگه....

/ 17 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آنا

خيلی مليح اشکم رو دراوردی !

كليد

كليد يه سوال داره و منتظر جوابه.

بچه پر رو

درود پس واجب شد کتابی را که فردا معرفی می کنم بخونی. نگو من تو ایران نیستم و کتاب گیرم نمی آد که ناراحت می شم. راستی به خاطر دو هفته تأخیر معذرت. کارم سنگین بود بدرود

بفرما

من هم خاطرات بچگی‌مو تو جنگ يادم نمی‌ره. سخت ولی شیرین و قشنگ... اما مریم زياد در رويای گذشته فرو نرو. وقتی از رویا میای بیرون دورو برتو می‌بینی حالت گرفته می‌شه

داش حميد

به عشقيهای هزاره سوم سلام نوشته ات ما را هم همراهت کرد . وقت کردی يک سر هم به مابزن

سلام مريم جان پرنده ای که در ما به پرواز در می آيد هرگز مردنی نيست هرگز مرسی از همه چيز بازم پيشت ميام تو هم بيا ...

بچه پر رو

درود سلامت باشید. راستی اگه کتاب بخونی حال و هوات کلی عوض می شه. کتاب هایی رو که معرفی می کنم می تونی بخری. حتا از ایران. بعدش برات پست می کنن. ولی حتما بخون بدرود

شاهرخ

سلام دوست داشتنی مهربون با یه غزل عاشقونه و صمیمی دیگه از کتابم خاطره های بارانی و در وبلاگ جدیدم منتظر تشریف فرمایی قدمهای نازنین شما هستم و یه خواهش نظرات قشنگتونو برام کامنت بذاری زود بیای خوشحال میشم اگه همه چی تازه و جدیدش خوبه اما دوست قدیمیش ارزشمند است موفق باشی دوست خوبم shahrokhpoem.blogfa.com/

O.H.L

از مهرت لبخندی کن بنشان بر سر ما باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم ...... سلام دوست عزيزم ...... ممنونم که به من سر زدی ... آپم .... منتظرتم ناله ام جوشید و آهم گریه کرد چشمهای بیگناهم گریه کرد همصدا با لاله های دشت عشق نرگس باغ نگاهم گریه کرد ناله هایم رنگ خاکستر گرفت شمع شبهای سیاهم گریه کرد در سیه روزی مردان خدا کفر میگویم خدا هم گریه کرد ...................................... سلام دوست عزيزم ...... ممنونم که به من سر زدی ... آپم .... منتظرتم