برداشتی از يک زندگی(۸)


تا يک سال هيچ چيز يادم نمی آمد٫ و فقط با همان دختر کوچک به کنار ساحل می رفتم و دريا را تماشا می کردم٫ حتی اسم خودم را هم فراموش کرده بودم٫ تا اينکه يک روز ظهر تابستانی با ديدن يک موج بزرگ همه ی خاطراتم را به ياد آوردم٫ پس از آن خانواده تشکر کردم و به رامسر رفتم و به دنبال خانه خود گشتم٫ وقتی که پرستار بچه مرا ديد از خوشحالی جيغی کشيد و مرا در آغوش گرفت٫ من سراغ مهرداد را گرفتم٫ اما او جوابی نداد٫ تا اينکه يک روز حقيقت تلخ زندگی را برايم گفت.
او برايم تعريف کرد و گفت: نازيلا خانم٫ خيلی متاسفم٫ اما پارسال٫ آقا وقتی خونه اومدن و شما رو نديدن٫ خيلی گشتن٫ تا اينکه شروع به شهرهاي اطراف كرد٫ اما متاسفانه در يك تصادف كشته شدند. من همانجا از حال رفتم٫ ديگر هيچ يار و ياوري نداشتم٫ پس پول زيادي به مهوش پرستار بچه دادم و يك شماره حساب برايش باز كردم تا هر ماه مبلغي برايش واريز كنم٫ و به او گفتم كه از نگار به خوبي مواظبت كند و تصميم گرفتم كه پيش خانواده ام برگرد و به تهران آمدم.

/ 6 نظر / 20 بازدید
payam

سلام مريم جان خوبی ؟ بايد صبر کنم تا داستانت تموم بشه و نظرم را بگم . مواظب خودت باش.

vc

داره قشنگ ميشه ها نه؟

احسان(پسرایرونی)

هر قسمت بهتر از قسمت قبلی خيلی داره جالب ميشه. ادامه بده که منتظريم. مرسی که به وبلاگم سر زدی خيلی خوشحالم کردی بازم از اين کارا بکن. خوش باشی.

& احسان &

سلام . خوبی ؟ خيلی جالبه . منتظر بقيه داستان ميمونم . شاد و پيروز باشی . بای بای

کهن دیار

سلام...ممنون از اینکه لوگوی من را در اینجا قرار دادی...حتما من هم لوگوی شما را میذارم ولی فعلا به برنامه های طراحی دسترسی ندارم و به کامپيوتر هم دسترسی ندارم ولی به زودی اين کار ار می کنم موفق باشی