هر كس در دوران زندگيش٫ مي تواند دو كار داشته باشد: ساختن و كاشتن.
سازندگان شايد سالها در كار خود بمانند و سازندگيشان مدت ها طول بكشد. اما روزي مي رسد كه كارشان به پايان برسد. در اين هنگام باز مي ايستند و در ميان ديوارهاي خود ساخته محصور مي شوند. وقتي كار ساختن پايان مي گيرد٫ زندگي معنايش را از دست مي دهد.
اما كساني هستند كه مي كارند. اينان گاهي٫ هنگام طوفان و تغيير فصل ها رنج مي برند و گاهي- به ندرت- خسته ميشوند. اما باغ٫ بر خلاف يك ساختمان٫ هرگز از رشد باز نمي ماند. و همان زماني كه نيازمند توجه باغبان است٫ مي گذارد زندگي براي باغبان ماجرايي عظيم باشد.
باغبانان در ميان جمع يكديگر را باز مي شناسند٫ چرا كه مي دانند در سرگذشت هر گياه٫ رشد سراسر زمين نهفته است.
.....
پائولو كوئليو
.....

بر داشتي از يك زندگي(۵)

چون بين مهرداد و خانواده اش شکرآب شده بود و من هم از هيچ کس دل خوشی نداشتم- من همه را به نوعی در شکستم مقصر می دانستم- بدون اينکه به خانواده هايمان حرفی بزنيم٫ به طور مخفيانه در يکی از دفاتر اسناد رسمی و قديمی و پرت جنوب تهران٫ بدون اينکه در شناسنامه هايمان نوشته شود٫ پيوند زناشويی بستيم.
مهرداد با گرفتن پروژه های دانشگاه و انجام آنها٫ کم کم مقداری پول جمع كرد٫ تا اينكه در سال ۴۳ درس هر دوتايمان تمام شد و بعد هر دو تصميم گرفتيم٫ خانه اي بخريم و با هم زندگي كنيم.
پس هر دو با هم به رامسر رفتيم و در آنجا خانه اي زيبا خريديم و هر دو در همانجا مشغول به كار شديم و زندگي زيبا و شيريني را شروع كرديم.
بعد از يك سال صاحب فرزند دختر زيبايي شديم و اسمش را نگار گذاشتيم٫ ولي براي او شناسنامه نگرفتيم.
برديا آب دهانش خشك شده بود٫ با خود فكر مي كرد كه كابوس مي بيند٫ مي خواست از جايش بلند شود ولي پاهايش توان نداشت. از طرفي دلش مي خواست كه تا آخر داستان را بشنود٫ او ديگر حتي به چشمها و گوشهايش نيز اعتماد نداشت.
......
٫ من نمي دونستم كه يه مرد وقتي با يه حقيقتي مثله اين برخورد كنه٫ چه عكس العملي نشون ميده همون طوري كه الانم نمي دونم.
ولي مي دونم خيلي سخته براي آدم ـ چه زن و چه مرد - كه بفهمه كه به همه ي اون چيزايي كه اعتقاد داشته همش كشك بوده ٫ اونوقته كه اعتمادشو بكلي از دست مي ده و اونوقته كه قكر مي كنه همه چيز دروغ٫ دروغي زشت و كريه با چهره اي زيبا.

/ 8 نظر / 20 بازدید
reza

سلام........مطب اول خيلی عالی........و مطلب دوم يه حقيقت......کمتر ميشه به کسی اعتماد کرد...... به من سر بزن ........يا حق

احسان(پسرایرونی)

سلام مریم جان از اینکه امروز دیدمتون خیلی خوشبختم دیگه هر روز به وبلاگتون سر میزنم. خیلی قشنگ مینویسین.به ما هم سری بزن. موفق باشی.

احسان

سلام . خوبی مريم جان ؟ خيلی خوشحالم کردی . به هر بدی هاشو که ميدونم کم هم نبود به بزرگی خودتون ببخشيد . شاد و پيروز باشی . بای بای

امیرخان آشپز!:)

یه روزی یه دیواری بود به نام دیوار اعتماد ، حالا ریخته پایین!جالبيش اينه يه وقتا خودمونم بدتر با بيل ميفتيم به جون ديواره!:)

Hamed

سلام به آبجي خانومه خودم . قيلي قيلي خشنگ خشنگ بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! . آرزومنده آرزوهايت

جواد

سلام از ديدن شما و آشنايي با وبلاگتون خوشحال شدم و اميدوارم که اين برنامه ها باز هم ادامه داشته باشه و باعث دوستي هاي مانا و پايدار در بين جوانان خوب ايراني بشه.