خيلی جالبه.....اينجا مثل يه دفتر خاطراته که هيچ وقت گمش نميکنی....ميدونی..ديروز يه سری به آرشيو ام زدم....نوشته هايی که از سال ۱۳۸۱ اينجا نوشتم.....اصلآ باورم نميشه که الان ۴ ساله دارم اينجا مينويسم....۴ سال!!! البته فراز و نشيب زياد بوده...گاهی هر روز پشت سر هم نوشتم...و گاهی برای يه مدت طولانی هيچی ننوشتم...يادمه ...خوب يادمه...تمام لحظاتی رو که اينجا در بارش نوشتم....چقدر خوبه...چقدر خوبه که اينجا دارم روند فکری و زندگيم رو ميبينم... ميدونی...خيلی چيزها يادم رفته بود اما با خوندن مطالبم اينجا ...خيلی از فراموش شده ها يادم اومد....خيلی تجربه ها...چه تلخ و چه شيرين...گذشته ها رفتند....آينده هنوز نيومده و...فقط اکنون جاريه!!! اما اون چيزهايی که از گذشته مونده٬ ميتونه چراغی برای آينده باشه...چراغی که هيچوقت خاموش نميشه!!

يادم اومد....

..................

خوب چی ميشه؟   خوب پيش ميره يا مثل اون روز فقط به اندازه يه چشم به هم زدن طول ميکشه؟؟

ميدونی...از ۵ صبح!!!

ای بابا .....

می ترسم......می ترسم....دستهام ميلرزه.....پاهام٬ تحمل ندارن.....

چی ميشه؟؟؟

اين دل شوره......

کمکم کن.....کناره باش....

..............

/ 14 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

بابا چه جالب..منم دیشب آرشیوم رو مرور می کردم....همین حس تو بهم دست داد که درس بیگرم از گذشته....خیلی هم حسیم! می دونی منم خوندم آریوم رو و باید بگم من همیشه نوشته هامو بعد از این که بره تو ارشیو سیو می کنم برا خودم...رو هاردم..

مهدی

بازم مرسی که اومدی!

بچه پر رو

درود 4 سال. زمان زیادی است. فکر کنم قشنگ باشه که دقیقا یادت بیاد چه روزی چه چیزی در فکرت می گذشته. راستی منم دعا می کنم. بدرود

mir

خوب ......خدا حافظ ......

سها

سلام. اومدم بگم که هستم و نيستم. موفق باشی

edi(sajjad)

اره درست زندگی ساعت هستش و ما عقربه های ساعت ... ساعتها میگزرد روزها میگزرد و ماها و سالها... ولی بارها شده که برای گذشته گریه کردم...

مهدي تهراني

سلام خوبی پس خيلی با تجربه هستی ۴ سال داری مينويسی خيلی خوبه که آدم گاهی وقتها به دفتر خاطراتش سری بزنه و مطالب قبلی بخونه برای من که خيلی جالبه ممنون که خبرم کردی موفق باشی

ali

مدونی تا حالا عاشق شدی يا نه نمی‌دونم ولی نمن به هرچی که عشق ورزيدم از دست دادم چراشو نمی‌دونم تو می‌دونی چرا ؟.... کمکم کن

ali

دستم را به بلندای تو دراز کرده‌ام اما تو اونو نديدی چرا؟ آيا دستم، دست نبود يا انقدر در برابرت حقيرم که من نديدی؟.... کمکم کن کمک.....

نازنين

تو ای چشم سيه با شعله خويش / شبانگاهان دلم را روشنی بخش / بسوزانم درين تاريکی مرگ / زچنگال گناهم ايمنی بخش .......... خوبه هميشه گذشته يه جورايی تو ذهن آدم تکرار باشه . ////////// دست تورا در دست می گيرم با ديدگانت راز می گويم... بخوان که منتظرم .