چه کسی فکر می کرد این از سرطان هم بدتر است؟! -1-

می خواستم هیچ وقت راجب سرطان ننویسم، می دانی برایم مثل تابو بود، فکر می کردم بعضی چیزها را نباید گفت، نباید تقسیم کرد، نباید به این کائنات انرژی منفی فرستاد....

اما حالا که تصمیمم را گرفته ام، دست هایم حتی دیگر نمی لرزد... حالا فکر می کنم وقتش است که بنویسم، که به شما بگویم "اگر بخواهی حتی سرطان را هم می توانی مغلوبه کنی"...

همش بیست و هفت سالم بود. یعنی دقیقش را بخواهم بگویم یکی دو ماه به تولد بیست و هفت سالگیم مانده بود.

از یک سرما خوردگی ساده شروع شد... یعنی اولش همش احساس سرما می کردم، همش توی شرکت، توی آن دفتر لعنتی  فیری زون فرودگاه شارجه، باید این پتوی چهارخانه ام را روی پایم می کشیدم که دندان هایم از سرما به هم نخورد... مامانم آمده بود برای تمدید ویزایش و می خواست خیلی زود برگردد، میترا و یلدا و خاله هم آمده بودند برای تفریح...

از سر کار که برگشتم اول رفتم خاله و دخترخاله ها را برداشتم که بیاورم پیش مامانم که آنها شب بمانند و شام را با هم بخوریم بعد ببرمشان ابن بطوطه...

رسیدیم خانه اما آنقدر تنم ضعیف بود که با اجبار همه رفتم خوابیدم... تنم درد می کرد، سردم بود...

صبح حتی نای بلند شدن نداشتم، زنگ زدم به مارک و اطلاع دادم که نمی روم سر کار، برگشتم توی تخت، خاله و مامان و میترا و یلدا داشتند توی بالکن صبحانه می خوردند... بقیه اش را دیگر یادم نیست، فقط می دانم مامان با اصرار زنگ زد به علی که بیاید مرا ببرد بیمارستان ایرانی...

وقتی رسیدیم آنقدر تبم بالا بود و فشارم پایین که سریع بستری ام کردند و بهم سرم زدند، کلیه هایم به شدت عفونی شده بودند و دکترها نمی دانستند چرا!! کلی آزمایش و سونوگرافی و ... گرفتند تا ببینند که چم شده است، اما هیچی پیدا نکردند، فکر کردند که همان نرسیدن به سرماخوردگی ساده است که مزمن شده و کلیه را عفونی کرده...

یک هفته ای بستری بودم و مامان پروازش را کنسل کرد که تا موقعی که بستری ام پیشم بماند.

موقع مرخص شدن دکترم گفت معمولآ کلیه اینطوری عفونی نمی شود بد نیست بعدآ اگر وقت کردی یه سری به متخصص زنان بزنی تا خیالمان راحت شود...

مامان برگشت و من هم توی تعطیلات آخر هفته رفتم که به گفته دکتر عمل کنم، فقط برای اینکه خیال مامان راحت شود.

خانم دکتر ایرانی یک عالمه سوال پرسید که راستش کمی مرا uncomfortable کرد، و گفت من چیز مشکوکی نمی بینم اما دستگاه ما کمی قدیمی است بد نیست که بروی فلان جا و یک سونوگرافی هم با فلان دستگاه فلان جا بگیری و این چند تا آزمایش را هم بدهی...

ما هم راه افتادیم و رفتیم آنجا و جواب را آوردیم چند روز بعد برای خانم دکتر...

وقتی دکتر جواب ها را نگاه کرد، سوالاتی در مورد سابقه بیماری های خاص مثل سرطان رحم و تخمدان پرسید و من هم گفتم که مادرم در چهل و اندی سالگی رحمش را در آورد چون مشکوک مادربزرگش و عمه اش سرطان گرفته بودند و خودش هم مشکوک به سرطان بود، اما جواب آزمایش خودش بعد از عمل منفی بود...

دکتر گفت؛ نمی خواهم نگرانت کنم اما اینجا من توده ای می بینم که به خاطر تاریخ فامیلی ات بد نیست اگر ازش بایوپسی انجام دهیم... فقط برای اینکه مطمئن شویم و خاطر نشان کرد که عفونت کلیه هیچ ربطی به این بایوپسی ندارد و فقط احتمالا به خاطر سرماخوردگی مزمن بوده...

بایوپسی خیلی سریع انجام شد و قرار شد دو هفته بعد جواب آزمایش بیاید...

هیچ وقت یادم نمی رود، ساعت 8 صبح روز شنبه از صدای زنگ تلفن بیدار شدم، شماره را نمی شناختم، برداشتم، کسی از آن طرف با لهجه غلیظ هندی بعد از اینکه مطمئن شد که خودم هستم گفت: "You're result is ready, you are a cancer candidateT you need to come and see the doctor as soon as possible" به زبان ساده یعنی" جواب آزمایش شما آماده است، شما کاندید سرطان هستید، باید هر چه زودتر بیایید و دکترتان را ببینید" .... راستش را بخواهی اولش مغزم هنگ بود، با خودم هی جمله ی لعنتی "یو آر کنسر کاندیدت" را تکرار می کردم... شوک بودم

بلند شدم رفتم دکتر، دکتر گفت جواب آزمایشت آمده، متاسفانه خبر خوبی نیست، گفتم می دانم آن خانم هندی بهم گفت که سرطان دارم!! دکتر نگاهی بهم کرد: ازم پرسید؛ حالت خوب است؟ می خواهی بگویم یک لیوان آب برایت بیاورند؟ گفتم نه، چه آپشن هایی دارم؟

گفت؛ حقیقتش را بخواهی باید ببینیم که چقدر پیشرفته شده است، بهترین آپشنی که داری فعلآ عمل جراحی است...

توی سرم هیچی نبود، توی دلم هم، نه ترس، نه هیجان، هیچی... فقط ساکت نشسته بودم دکتر را نگاه می کردم... دکتر گفت؛ چون هنوز مجردی و شاید بخواهی بچه دار شوی من تمام سعی ام را می کنم که رحم را نجات دهم، بهت قول می دهم هر کاری از دستم برایت بربیاید انجام دهم... ازش خواستم برام تاریخ عمل بگذارد...

رفتم سوار ماشینم شدم، هنوز هیچی احساس نمی کردم، برام انگار بی تفاوت بود...

وسط بزرگراه فقط یهو یاد پدر افتادم... یاد مامان... هیچ کس نباید از این قضیه بویی ببرد...

رفتم پیش مت، نمی دونم ازم چی پرسید؟! یهو زدم زیر گریه... یادم نیست چی بهش گفتم، فقط می دونم ازم پرسید فکر نمی کنی اگه مادر پدرت بدونن می تونن بیان پیشت و نذارن الان توی این موقعیت تنها باشی؟... گفتم نه، نمی خوام اونا بدونن...

می دونی تا روز عمل همش فکر می کردم که زندگیم خوب بوده، حالا یا الان باید برم یا چند سال دیگه... خیلی فرقی نمی کنه بالاخره باید یه روزی بریم دیگه...

تنها اشتباهی که توی اون روزها کردم، فقط گفتن ماجرا به لیلا بود، تازه بهش نگفتم که بایوپسی کردم، گفتم دکتر گفته چیز مهمی نیست، یه توده است که باید درش بیاره، ازش قول گرفتم که به علی چیزی نگه یا به مامان و پدر...

/ 5 نظر / 11 بازدید
عاصي

مريم جان... شوكه شدم... منتظر ادامه ش هستم

مرمری

نمی خوای بقیه اش و بنویسی؟

نازنین

عزیزمی بهت افتخار میکنم برم بقیه شو بخونم...

مرمری

عجب داستان جالبی بود اعتراف واقعی . خب زودتر می گزاشتی داشتم از عذاب وجدان می مردم که خانم خوب . اهان برداشتن سیدی ویندوز ویستا و دستکاری لب تاپ و سرقتِ پ.... هم حتما ذرات پراکنده این توده سرطانی بودن ، چ کار خوبی . حضور دایمی در محل توده سرطانی و کنترل صدا و تصویر .... عجب علم پیشرفتی کرده للاهن ... علاقمند شدم کل وبتون رو بخونم موفق باشید همیشه