برداشتی از يک زندگی(۴)

اما عشق تو مرا لحظه ای تنها نمی گذاشت و نمی توانستم حتی دقيقه ای به تو فکر نکنم.
پس تصميم گرفتم با جديت درس بخوانم٫ بلكه بتوانم تا اندازه اي تو را فراموش كنم.
از فرداي آن روز دانشگاهها شروع مي شد و من در رشته حقوق دانشگاه تهران پذيرفته شده بودم٫ صبح خيلي زود بيدار شدم آن روز اولين روزي بود كه من به دانشگاه مي رفتم٫ دانشگاه تهران٫ دانشگاهي زيبا و بسيار بزرگ.
در دانشگاه بود كه با يكي از دانشجويان رشته معماري آشنا شدم٫ پسري به نام مهرداد فرزين پور٫ كسي كه خيلي شبه تو بود.
ولي بين تو و او يك تفاوت اساسي وجود داشت اينكه من هرگز او را به اندازه تو دوست نداشتم٫ مهرداد براي من حكم مجسمه اي را داشت كه من صاحبش را مي پرستيدم و به خاطر صاحب اصلي آن به او هم علاقه داشتم.
زماني كه او به من اظهار علاقه كرد٫ با تمام وخود پذيرفتم٫ زيرا مي خواستم از عشق تو فرار كنم٫ نمي دانم شايد هم پذيرفتم چون به جز تو نمي توانستم كسي را به عنوان همسر و تنها عشق زندگيم بپذيرم و براي من مهرداد هم برديا بود و من او را دوست داشتم چون تو را مي پرستيدم.

/ 4 نظر / 16 بازدید
داني كوچولو

سلام خسته نباشي داستان قشنگي نوشتهاي ولي هنوز يه كم ديگه كار داره نه؟! به من هم سر بزن خوشحال ميشم

nima

salaam ; chetori khobi ? khoshhalam ke hamchenan dari edame midi be neveshtan . movafagh bashy

payam

منتظر هستم تا اين داستان تموم بشه . خوبه .

باقلوا

سلام . قشنگه . ولی تو رو خدا زود اخرشو بنويس ببينيم چی ميشه؟. باقلوا جون دات کام!!