برداشتی از يک زندگی(۷)


از تابش اشعه هاي گرم خورشيد به هوش آمدم٫ حدس زدم كه صبح روز بعد است و حدسم هم درست از آب درآمد٫ لباسهايم خشك شده بود٫ با وجود درد زيادي كه در تمام بدنم احساس مي كردم٫ با پاهاي برهنه همه ي ساحل را گشتم و اسم مهرداد را صدا زدم٫ اما هيچ جوابي نشنيدم از شدت خستگي از حال رفتم٫ وقتي به هوش آمدم اول چشمم اطراف را درست نمي ديد و فقط يك شبه از جسم يك دختر كوچك را مي ديدم٫ اول فكر كردم نگار است و او را چند بار صدا زدم٫ وقتي حالم بهتر شد وبيشتر دقت كردم٫ متوجه شدم كه در كلبه كوچك روستايي هستم و يك دختر كوچك و قشنگ روستايي بالاي سرم نشسته است. خواستم بلند شوم اما دختر مانع شد٫ هر روز با دست خودش به من عذا مي داد تا اينكه قواي از دست رفته خود را باز يافتم.
آن طور كه آن خانواده روستايي مهربان مي گفتند٫ حدود ۲ ماه بيهوش بودم و ۳ ماه هم از من پرستاري كرده بودند.

/ 9 نظر / 16 بازدید
~FARSHAD~

اينا داستان دنباله دارن ديگه . نه ؟‌واقعيت که نيستن !!! ترسناکه !!!

farzad

سلام مرسی عزيز از اينکه به بلاگ من سر زديد فعلا يا حق

vc

سلام...نوشته های قشنگی داری...موفق باشين

nima

maryame aziz salam ; midoni , shayad be ghole shamloo : ma ra az shekast va marg gorizi nist.... ; omid varam khosh bashi , nima

سينا

سلام..ببخشيد كه يه مدت نيومدم......اما حالا كلي متن از اينجا بايد بخونم ....مطمئنم كه خوشم مياد . قربونت سينا

جهان بی کَس

سلام.. خوبی؟ کجایی خوش مرام سر نمی زنی ..داستانت داره کم کم جالب میشه .. این مدت زیاد بیهوشی واسه یه غرق شدن دریا یه کم اغراق آمیز به نظر می رسه ولی آفرین بر شما با این داستانت ... در ضمن اگه ممکنه به جای لینک خالی از لوگوی من استفاده کنید ..

shahab

سلام دوست من ... ميخواستم كه يه سري به وبلاگ من بزني من تازه اين رو درست كردم و احتياج به تبلغ شما دارم اگر ميتوانيد يا دوست داريد خواهشا از من در وبلاگتون تبليغ كنين .........................ممنون