خاطره ها.....خاطره ها...

تا حالا شده٬ يه مسير ۱ ساعتی رو نفهمی چطوری طی کردی؟

تا حالا شده٬ بعد از يک ساعت رانندگی بدون اينکه بفهمی چطوری٬ سر از جايی که می خواستی در بياری يا به قولی همون مقصد برسی و با خودت بگی: ااا٬ من کی رسيدم؟؟؟

تا حالا برات پيش اومده که اونقدر توی افکارت غرق بشی که نفهمی زمان چطوری گذشت؟

تا حالا شده٬ دلت بخواد که هميشه توی فکرات يا همون دنيای مجازی زندگی کنی و يه آدم مجازی بودی ؟

تا حالا برات پيش اومده که نخواهی يه آدم واقعی باشی توی دنيای واقعی کثيفی که بوی تعفن اش نميذاره نفس بکشی؟ و اونقدر توی اين منجلاب غرق شدی که حالا خودت جزئی از اون شدی؟با همون رفتارها...با همون عادتها...عادتهايی که شايد يه روزی اگر ميومد به خوابت از ترس از خواب می پريدی و ميديدی که عرق سرد تمتم تنت رو پوشونده؟؟؟ يا از ناراحتی همش به خودت ميگفتی که ای کاش همش يه خواب باشه؟....

هيچوقت برات پيش اومده چيزی که قبلآ تصورش هم تنت رو ميلرزوند٬ بشه عادت هميشگی ات؟؟ و اونوقت بدون هيچ خجالت و پرده پوشی تازه برای بقيه هم تعريفش کنی؟....

راستی ما آدمها چطور اينجوری شديم؟ چرا مسائلی که برامون تا ديروز بدترين کابوس زندگی بود امروز بدون هيچ باکی به راحتی انجامش ميديم؟؟؟

تا قبل از اين هميشه٬ تصور يه همچين موضوعاتی هم برام غيرقابل درک بود.....اما حالا!!!!....نميدونم...نميدونم٬ شايد اين خصلت تمام آدمهاست....اما....؟؟؟؟

..................

کنارم باش٬ کنارم باش و کمکم کن که اين راه رو ادامه بدم...ميدونی که برام خيلی آسون نيست....شايدم..اگر خدايی اش رو بخواهی يه کم سخته....اما....اگر تو اينطوری ميخواهی...اگر تو اينطوری دوست داری....باشه..هر چی تو بخواهی٬ هر چی تو بگی...نميدونم...نميدونم بيشتر از اين هم ميدونم ادامه بدم يا نه!!! ميدونی٬ خودت خوب ميودونی که ترک عادت هميشه سخته...

ميدونی٬ بعضی وقتها٬ ياد اون حرفش می افتم...وقتی ازم پرسيد و بهش گفتم که ميخواهم چی کار کنم...ياد اون حرفش می افتم که ازم پرسيد٬ بعدش چی ؟؟؟ بعدش برات سخت نيست؟؟؟

حالا منم همش تو فکر بعدشم؟؟؟ همش از خودم می پرسم٬ اگر موفق شدم و اين مدت رو تمام کردم...وقتی آخرش رسيد....اونوقت چی؟ اونوقت چی کار بايد بکنم؟؟

نميدونم...همش منتظر جوابم....يه جواب از طرف خودت....منتظر يه نشونه ام....

با تو که رودربايستی ندارم...ميدونی٬ خوبم ميدونی که برای چی شروع کردم.... و ميدونی که ....همه چيز رو ميدونی...پس خودت يه کاريش بکن....ميدونی که الان بيشتر از هميشه٬ توی سرم پر از سوالات بی جواب...سوالهايی که من جوابش رو نميدونم...پس خودت يه کاريش بکن....يه نشانه...يه نشانه....

تازگی ها با خودم فکر ميکنم که برام يه وسيله بود....يه وسيله برای برگشت....اما نميدونم که اگر تو وسيله رو ازم بگيری...ميتونم برگردم يا نه؟؟؟ نميدونم...فکر نکنم...بدجوری ....ميدونی...ميخواهم ادامه بدم...اما تنهايی نه....تنهايی بدجوری منو می ترسونه...خودت که ميدونی...يه کاريش بکن...

.............

/ 14 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

حرفات برام تلخ بود....عادت هایی که می شن یه کابوس...منم دارم..همه دارن..از این کابوسا..از این عادتا..کاش بتونی..حتما می تونی......حتما...بشمار روزاتو...از حالا...چوب خط بزن..اون وقت می شه..منم این کار رو کردم...روزای خوب بودن رو!

مهدی

تا حالا هزار بار وقتی کاری رو کردم که نباید..با خودم گفتم کاش یه خواب بود...آره شده...شده عادت..بدی رو می گم..تازه با اففتخار هم برا دوستامون می گیم که آره...

مهدی

عادتهايی که شايد يه روزی اگر ميومد به خوابت از ترس از خواب می پريدی و ميديدی که عرق سرد تمتم تنت رو پوشونده؟؟؟ يا از ناراحتی همش به خودت ميگفتی که ای کاش همش يه خواب باشه؟....

سها

سلام. هميشه ترس باعث ميشه که چيزی که دوست داری را انجام ندی و بعد يک حسرت بزرگ بر جا می ماند.کاش ميشد زمان به عقب بر می گشت.موفق باشی

samar

ميدونم هميشه به نظرات من با بدی جواب دادی اگه بهت بگم با کارت حال کردم ممکنه حتی بدت بياد و اونو کنار بذاری چون دلت نميخواد حتی يه خورده مثل من شی من درکت ميکنم.( ولی بدرک من با کارت حال ميکنم. ) نگران هيچی نباش.خودت راهو نشونت میده. اونقداهم که فکر میکنی سخت نیست.

علیرضا

سلام دوست عزیز. ممنون که سر زدید.... نوشته ی شما را خواندم، زیبا می نویسید و البته کمی طولانی. اما سبک نوشتن شما را می پسندم. نوشته ها تقریبا به همان صورتی است که در ذهن می گذرند که سبب صمیمیت بیشتر خواهند شد... چقدر این جمله های تا حالا شده... زیبا بود. آدم را به یاد گذشته ها می اندازه. بگذریم..راستی تا حالا شده اینقدر خودت را فراموش کنی که وقتی دوباره خودت را می بینی نشناسی؟.

آنا

فقط ميتونم برات دعا کنم ...

شادی جون

نخير آقا پیام اصلا هم نباید عادت کنیم اگه نمیتونی ............. مریم جون خیلی قشنگ بود

مهدی

خب اون در مورد pdf بود..حالا بی خیال..فرصت کردی بازم بیا من اپم دوباره!

samar

من هم نگفتم ناراحتم کردی. گفتم همچين خوشت نمياد کسی بت نظرش رو بگه . البته شايد اين فقط در مورد من. من هميشه دوست دارم نظر همرو بدونم حتی کسی که با من مخالف ولی تو ترجيح ميدی ندونی . بار اسباتشم که خوب همون حرفی که خودت زدی ( دلم ميخواد اينجا يه چيزايی بگم اما من مريمم تو هم سمر.) ولی مريمی هروقت خواستی هرچی خواستی بگو خواهرم ازت قبول هم نکنم برام محترم.