چه کسی فکر می کرد این از سرطان هم بدتر است؟! -2-

تنها اشتباهم گفتن مساله به لیلا بود...

سر کار بودم ساعت از 9 گذشته بود, دیدم بر روی تلفنم شماره ی ناشناس افتاد... بعضی وقتها از ایران که کسی تلفن می زد شماره اش نمی افتاد... نمی دانم چرا دلم انگار خالی شد, دلم انگار ریخت... تلفن را جواب دادم. پدر بود... با صدایی خسته، صدایی که می لرزید از نگرانی، صدایی که با وجود هزاران کیلومتر فاصله می شد نگرانی را ازش خواند... فقط یک جمله گفت،  یک جمله؛ "دخترم حالت خوب است؟" می خواستم خود را به نداستن بزنم که نمی دانم، که .... بغض گلویم را گرفته بود... داشتم خفه می شدم... از روی صندلی ام بلند شدم، از میان کیوبیک های سر کار راه افتادم به سمت بیرون... نفسم گرفته بود... هوای آزاد می خواستم... پدر بدون اینکه اشاره ای به دانستن کند، فقط اصرار داشت که با اولین پرواز برم ایران... می گفت مرخصی بگیر... پدر نمی دانست که برای سه روز بعد وقت عمل گرفته ام... گفتم می آیم، بهش قول دادم که در اولین فرصت می روم ایران... پدر اصرار داشت...

نمی دانم چه حس عجیبی است اینکه بین آدم هایی که عاشقانه هم را دوست دارند که بدون اینکه بپرسند و در پس کلمات روزمره در پس تعارفات می توانی بفهمی که بفهمند دردت چیست... این پدرها... پدر من...

به پدر قول دادم که می روم ایران که حالم خوب است...

سه روز بعد... با سارا... با تنها دوست ایرانی ای که از ماجرا خبر داشت رفتم بیمارستان... قرار بود عمل یک ساعت طول بکشد... 

گفتن از عمل و اطاق عمل را وا می گذارم...

توی اطاق تمام سبز ریکاوری به هوش آمدم... منتقلم کردند به بخش... اولین صورتی که دیدم صورت سارا بود.. با آن لحن شوخ طبعش بهم گفت؛ "خوب شد پروازم را کنسل کرده بودم والا تا الان حتمآ یک نمره منفی گرفته بودم"... دیگر شب شده بود... 

عملی که قرار بود یک ساعت ماکزیمم طول بکشد، 5 ساعت طول کشیده بود...

وقتی دکترم آمد؛ گفت تمام سعی اش را کرده که تمام قسمت های درگیر را خارج کند.....

دکتر رفت... نمی دانم کی این تصمیم را گرفتم، بعد از اینکه پدر تلفن زد، خیلی تصادفی که حالم را بپرسد نیم ساعت بعد از به هوش آمدنم یا وقتی دکتر گفت؛ بیماری از آنچه که فکر می کرده بیشتر ریشه دوانیده است...

هر چه که بود انگار به خودم قول دادم، قول دادم که زنده می مانم... که جان سالم به در می برم... که همان طور که به پدر گفتم "حالم خوب است، حالم عالی است" ...

بی رودربایستی می گویم، تا قبلش برایم خیلی فرق نمی کرد، اینکه زنده بمانم، که نباشم، همه ی فکرم درگیر این پرسش بود "که چرا من؟!"

اما آن روز توی بیمارستان، انگار تازه متولد شدم... گفتم تا اینجا که آمده ام... باید برای پدر بمانم... باید بمانم... انگار که ذهنم می گفت؛ "تو مبارزه ای" "تو برنده ای هستی از میان هزاران اسپرم، نجات یافته ای" "تو از نسل برنده هایی"...

باید شب را می ماندم... باید استراحت می کردم... پرستار آمده بود که حالم را بپرسد، گفتم می خواهم بلند شوم، می خواهم راه بروم، گفت "امکان ندارد تازه از اطاق عمل آمده ای، باید استراحت کنی" گفتم با مسوولیت خودم "بلند شدم، مثل نوپایی که شوق راه رفتن دارد... پرستار گفت: "سرت گیج می رود"

سرم گیج نرفت... ایستادم... راه رفتم... 

وقتی از بیمارستان مرخص شدم، وقتی که همکاران برای دیدنم آمدند، شنیدم که کسی باورش نمی شود که حالم آنقدر خوب است... که راه میروم... که حالم سرجایش است... 10 روز بعد برگشتم سر کار... حالم خوب بود... حالم خوب است... از آن روز الان پنج سال می گذرد... پنج سال... تا دو سال هر شش ماه باید تست سرطان می دادم... حالا شده است سالی یکبار... هیچ اثری از سرطان دیگر در بدنم نیست و من بعضی وقتها با خودم فکر می کنم، که اگر آن روز من آن قول را به پدر نداده بودم، به خودم، با آن توسعه و سرعت سرطان شاید که من الان اینرا نباید می نوشتم...

 

قصدم شعار دادن نیست، نبود... هیچ وقت

اما وقتی شنیدم که یکی از آشنایان درگیر همان تجربه من شده است... کسی که فقط یک سال از من بزرگتر است، وقتی دیدم که چقدر دلسوزی و مهربانی دیگران برایت می شود مساله، اینکه باعث می شود خودت را ببازی... باعث می شود که دلت برای خودت بسوزد... تصمیم گرفتم که این نوشتار را بنویسم...

تصمیم گرفتم که "راز" را با همه شریک شوم...

عزیز من، دوست خوبم، آشنای ناآشنا، کسی که این نوشته را می خوانی... اگر تو هم دچار چنین تجربه ای شدی، چند مساله را بدان:

1- نگذار کسی برایت دل سوزی کند

2- تا آنجا که می توانی به کسی نگو که چه برت می گذرد

3- یادت باشد که تو برنده ای، یک مبارز، از نسل برنده ها

4- تصمیم بگیر که باشی

5- عاشق خودت باش

6- عاشق زندگی باش

و از همه مهمتر: "یادت باشد، یادت بماند، که تو خود خدایی، که هر چه می خواهی همان می شود" 

 

 

 

 

 

/ 18 نظر / 48 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساجده

سلام ثابت شده در بیماری های صعب العلاج افرادی که ایمان دارند خوب می شوند 75 درصد بیشتر از دیگر بیماران زنده مانده و بهبود می یابند... . ایمان داشتن اما کمی سخت است...

الناز

سلام.منم تجربه کردم گفتن و پشیمان شدن رو. اصلا درد رو تا نگفتی خوب یه دردی داری دیگه همین که گفتی می شه هزار تا درد .خود درد خوب می شه انشاالله اما امان از این دردای بی درمون. سازه در معماری رو تموم نکردم هنوز و جمعه امتحان دارم.بعد کنکور می یام حرف دارم.

شاهده

سلام سلام سلام.. سپاس بسیار و تبریک برای تازه متولد شدنتان. با خواندن این متن یک درس بزرگ گرفتم. خودم را نباختم چرا که همیشه گفتم دردوبلای عزیزانم برای من.. هفته ی دیگه با انرژی تمام میرم بیمارستان و میدونم نتیجه ی خوبی میگیرم.

بهار

عزیزم من خواننده خاموشت هستم ولی این دو تا پست اینقدر تاثیر گذار و عالی بود که باید برات کامنت میذاشتم امیدوارم تا همیشه ی همیشه قوی و سالم باشی و قدمهایت را محکم برداری[گل]

ساجده

سلام خوبی؟

نازنین

درس بزرگی بهم دادی مریم برنده عزیزم ، دوست ندیده ام خیلی خیلی خوشحالم از اینکه باهات آشنا شدم دنیا امثال تو رو نیاز داره[گل]

مرمری

یه وقتایی رفتن ی ادم مشکل دار از زندگی ادم ها ، (البته منظورم از ششخص مشکل دار فردی است که خود به نوعی مبتلا به سرطان الهمه چیز است ) می تونه براحتی مشکل آدم های سرطانی رو حل کنه ها . اما به هر حال سرطان سرطان است دیگر . راستی امروز یکی از گویندگان رادیو که اسم شو الان یادم نیس توی فیس چوک از گوشی چینی و وارداتش به ایران می گفت حدس زدم شاید مربط به این داستان باشه چون می گن دکتر موقع عمل ی گوشی چینی رو تو شیکم اون بنده خدا جا گذاشته و در قبالش ی چیزایی که فک می کرده برای مریض مهم نیس رو هم از اون تو دراورده گذاشته جیب بغلش .

مرمری

همزمانی صدا و تصویر با خنده حضار هم از جمله حاشیه های این روایت است

هيچكس

تنها اشتباهم گفتن مساله به لیلا بود... ............... سلام ممنونم از شما به خاطر قرار دادن اين تجربه و عملكرد موثر و زيباتون در اختيار خواننده ها كه مي تونه خيلي كمك كننده باشه براي اونايي كه مي خونند اميدوارم هميشه دليلي براي ماندن داشته باشيد تا بتونيد سلامت باشيد و پر انگيزه خداوند يار و همراهتون [گل]