دلواپسی! يه نفر انگاری امشب دل و ايمونمو برده آسمون راحتيمو به پريشونی سپرده اومده تو خلوت من يه نفر که مثل ماهه دستای گرم و قشنگش واسه من يه تکيه گاهه يه نفر نه! يه پرنده که نگاش يه سايه بونه همه دارايی اون يه وجب از آسمونه يه نگاه آتشينه يه سکوته روی لبهام يه حضور دلنشينه مث ماهه توی شبهام ميدونم... بايد بدونم قدر اين همنفسی رو قدر اين غم قشنگو قدر اين دلواپسی رو..

/ 2 نظر / 9 بازدید
soheil

از لاي همان پرده نازك صورتي بود... كه اول بار عاشق شدم .... به روايت آينه ، چهارده ساله بودم ... انگشت هايم بوي ترس و مركب مي داد .... و لاي تمام كتاب هايم .... برگهاي گل سرخ مي گذاشتم.....