مثل بغل کردن جوجه تیغی...

آدم ها بعضی وقتها به دور و برشان که نگاه می کنند، انگاری تازه متوجه می شوند که خیلی از دوست داشتنی های زندگی شان شبیه جوجه تیغی است....

این نوشتن های من، این خط خطی های ذهن من هم حالا حکایت همین جوجه تیغی دوست داشتنی است که اگر بخواهند اینجا منتشر شوند آنوقت من هم باید لباسی زرهی بپوشم....

می دانی انتشار دادن خیلی از نوشته هایم برایم دارد شبیه بغل کردن جوجه تیغی می شود... پس بهتر همان است که توی فایل "نوشته های خصوصی" ام بمانند و هیچ وقت منتشر نشوند...

/ 5 نظر / 34 بازدید
عسل

مریم جان الان یعنی دیگه نمی خوای بنویسی؟

مرمری

خوب ما که فکر میکنیم نوشته هات نرم و نازک به دل میشینن ودوست داریم مثل بالش پر بغلشون کنیم تکلیفمون چیه؟؟

ریحانه

سلام . خوش حال شدم از برگشتتون بزرگوار[گل]

عشق روئایی

سلام مدتی به وبتون نیومدم،نمیدونستم برگشتی. دوباره بنویس که نوشته هایت خواندنیند[گل]