دلم نميخواهد بنويسم...چون وقتی اينجا مينويسم يادم ميافته که زندگی در جريان است...زندگی داره با روزمرگی هاش می گذره و اون کسی که داره توی گذشته زندگی می کنه منم!!!  نميخواهم اين حقيقت رو باور کنم که زندگی بدون خبر از کسی که دوستش داری در جريانه...روزها شب ميشه و شب ها روز...نميخواهم بدونم که از سه شنبه هيچ خبری ازش ندارم...راستی مگه امروز چند شنبه است؟؟؟ .....نميخواهم ساعت رو....تاريخ رو...دقيقه ها رو ببينم....نميخواهم فکر کنم ....رفت....راحت....بدون اينکه حتی پشت سرش رو نگاه کنه...پشيمون نيستم٬ پشيمون نيستم از حرفهايی که بهش زدم...پشيمون نيستم از دردودل هايی که باهاش کردم...پشيمون نيستم٬ از گفتن رازهای سر به مهری که جز خودم وخدای من کسی ازش خبر نداشت....پشيمون نيستم....اون روز که اين حرفها رو ميزدم٬ شايد پيش خودم مثل امروزی رو پيش بينی کرده بودم....صابون همه چی رو به تنم ماليده بودم....نميدونستم چی پيش مياد....برای همينم دست به قماری زدم که الان پشيمون نيستم....ناراحتم..نگرانم...مثل کسيم که يه تيکه از وجودش رو گم کرده...سر در گمم....اما پشيمون؟؟...نه٬ پشيمون نيستم....ميدونی ..اگر اون حرفها رو نميزدم پشيمون  بودم....ميخواهم توی گذشته زندگی کنم...ميخواهم به خوم دروغ بگم..ميخواهم از حقيقت فرار کنم...آره...ترسو شدم...ترسوترين آدم دنيا....نميخواهم ببينم٬ نميخواهم بشمرم...از تقويم خسته ام...از ساعت دلم گرفته...حرا اين عقربه ها خسته نميشن؟؟ چرا به خودشون استراحت نميدن؟؟....خسته ام...خسته ام...

هنوز تو تمرين صبرم...صبر کن....صبر کن...صبر کن....از صبر هم خسته ام...از اين تمرين....پس چرا دقيقه ها صبر نميکنن؟ چرا ثانيه ها صبر نميکنن؟؟ چرا؟...چرا؟..چرا؟....

........

کمکم کن....با اون دستهای مهربونت....دستهام رو بگير توی دستهات....همون دستهايی که هيچ وقت نمی بينمشون...اما خيلی جاها حسشون می کنم...الانم دستهامو بگير توی دستهات....بذار حسشون کنم...بذار بدونم که باهامی...همراهمی...پشتمی....تنهام نذار...بيشتر از هميشه باهام باش....کمکم کن...می دونی خسته ام....خسته....دارم صبر می کنم....اما من ايوب نيستم...از اين امتحان صبرت نميتونم سرافراز بيرون بيام...مرا در بوته آزمايش قرار نده....همراهم باش..همراهم باش....

.........

/ 13 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بفرما

راستی تو کجايی مريم؟ تو عالم هپروت سير مي کنی... اينا چيه نوشتی؟!!! بيا بيرون تو رو خخخخخدا!!

حسين

خيلي ساده و تاثر گذار بود ... صبر واژه غريبي است كه گاهي در پيوند با انتظار آزاردهنده ترين روزهاي زندگي رو شكل ميدن ...

سها

گلايه کرده بود: از من تو دوری/ به گفتم صبوری کن صبوری. من خيلی وقته ازش بی خبرم.بود ولی نبود. رها کردم خود را ازين اضطراب . با غم نبودنش می سازم که بودنش غم بس جانکاه تر بود.وبلاگم چيز تازه ای نداره بهش سر نزن. من ميام تا نوشته های تازه تورا بخوانم. موفق باشی

samar

ميکن تازه اولش من که از همين اولش دارم بالا ميارم آخرش چی ميشه. امتحان هنوز امتحان اول اولين قدم. از خودم خندم ميگيره . ولی از تو گريه ميکنم. انقدرها مهم نيست سمر که انقدر غصه بخوری محکم باش دختر.

samar

مريم اينارو بخودم گفتم ولی توهم ميتونی بخودت بگيری اخه من الآن حالم خوب نيست چرت وپرت زياد ميگم. ولی ميدونم بلاخره روی همه کم ميشه ولی روی من نه کم نميارم قول ميدم بخودم به خدا اگه خواستی به توهم

بفرما

مریم تو که اعتقادات قوی داری اگه این طور احساس ضعف بکنی دیگه از بقیه چه انتظاری می شه داشت؟ بیا بیرون!!!!!! (از تو لاکی که خودت برای خودت درست کردی)

دانيال

زندگی تنها و تنها در همين لحظات که اکنون در حال گذر هستند جريان دارد.... نه در گذشته... و نه در آینده ای که می آید.... و گذشته ها باارزشند... اما تنها به خاطر خودشان... هر چه در گذشته بوده... حتما ارزشش را داشته است... و در جای خود دوست داشتنی... اما در امروز زندگی کن... که در تقويم زندگی نه گذشته ای معنی دارد و نه آينده ای... اميد که به روزهای عادی خود بازگرديد... شاد يا غمگين بودنش مهم نيست... آنچه مهم است... اين است که خودمان باشيم...

ناز بچه

درود صبر همیشه سخت ترین امتحان بشر بوده. ولی گریزی نیست. اتفاقا ترسو کسی است که از آن فرار کند و آن را فراموش کند. ولی شجاع کسی است که صبر می کند بر عشق حقیقی. راستی در مورد کتاب هم باید بگویم که حتما اگر به زبان فارسی نباشد به زبان عربی ترجمه شده است چون کتاب های معروفی هستند از نویسندگان بزرگ. اگر هم نبود چشم. شما بگویید من برایتان می فرستم. بدرود

رامين-بغض خدا

کاش بشينيم سر صحبت اونا که بی کسن.....اگه درد و دل کنن به آرزوشون می رسن . غصه نخور مسافر.موفق باش و سربلند. يا علی