جائی که کامپیوتر هست، کسی به آدم اعتماد ندارد....*

بعضی وقتها مثل امروز، انگاری دلت می خواهد که تمام کامپیوتر های دنیا را خاموش کنی.

دلت می خواهد بروی یک جایی که دست هیچ آنتن موبایلی بهت نرسد. بروی خودت را گم و گور کنی.

یک قفل بزرگ هم برداری بزنی در دهن این ذهنت هم که هی توی سرت ویز ویز نکند.

مثلآ بروی یه جایی دور از همه، دور از خودت، نگرانی هایت، دغدغه هایت.

بروی یک جایی که تنها صدایی که می شنوی، مثلآ صدای جریان رودخانه ای باشد، یا گاه گاهی صدای نوک زدن دارکوبی روی درخت...

که شب ها فقط صدای جیرجیرک ها را بشنوی و اگر بوفی پر زد، بتوانی صدای بالش را بشنوی.

بعضی وقتها از دست این تکنولوژی مدرن، حوصله ات سر می رود... دوست داری که به جای ایمیل، نامه دستت برسد، که بتوانی بوش کنی، که دست خط فرستنده را بتوانی ببینی، که جای دست رفیقت را بتوانی دنبال کنی...

بعضی وقتها دلت می خواهد که به جای اسکایپ کردن با کسی که دوستش داری، یک دفعه مثلآ صدای زنگ در بلند شود، به جای اینکه آیفون را برداری و بگویی "بله"، بدوی بروی پشت در و در را باز کنی و ببینی آنکه آنقدر دوستش داری پشت در است...

بعضی وقتها دلت برای بوی آدم ها، برای صدای نفس شان، برای گرمی لب هاشان تنگ می شود...

بعضی وقتها دلت می خواهد که فریاد بزنی از دست این آدم هایی که برداشته اند دور زمین خدا خط فرضی و مرزی کشیده اند و یه جای زمین را مال خودشان کرده اند و بهت اجازه نمی دهند که روی زمین خدا آزادانه مسافرت کنی، دلت بد جوری می گیرد...

آدم بعضی وقتها دلش بد جوری می گیرد، آخر آدم است دیگر...

 

پ.ن

* پشت سرش، زیبیله برگ، گذران روز، ص 109

/ 10 نظر / 34 بازدید
مرمری

پست عالی بود. حرف دل من بود... حرف دل من بود... حرفدل من بود... اصلا انگاری من این پست و نوشته بودم! آخ چقدر منم همچین ارزویی دارم ...آخ!

ساجده

وای... چقدر همه ی این حرف ها را می فهمم همین ده پانزده سال پیش بود که هر ما پستچی محل زنگ خانه را می زد و من خواهر هر دو می دویدیم دم در و بعد از گرفتن نامه حالا بدو کی ندو! تا بتوانی خودت اول نامه را باز کنی و بخوانی... . این روزها اما صدای زنگ تلفن خیلی وقت ها می آید و شماره ی روی گوشی همان آدرس روی پاکت های پانزده سال پیش است ولی دیگر نه رقابتی هست و نه آن شوق... . صدای طبیعت را هم که گویی باید در رویاها ببینیم... یک زمانی رودی بود جاری می شد در ازدحام شهر نیز چند ساعتی مهمان طبیعت شد اما این روزها....

عاصی

خیلی حرف دل من بود. مخصوصا اون قسمت زمین خدا و خط فرضی

فرگل

دلی که نگیره دل نیست :)

سمر

مریم!!!! تو برگشتی!!!! نمی دونستم!!!!! الان می رم 2 تا پستت رو بخونم الان خوندم :) جوجه تیغی... :( چیزی شده مگه؟ نمی دونم چی بگم. این پستت شبیه پست فرانتس کافکای من بود :) پس می دونی که چقدر موافقم باهات و چقدر حس می کنم کلمه هاتو دیگه لازم نیست بنویسم عزیزم هر 2 کامنتتو دیدم و الان اومدم جواب اونا رو بدم که دیدم آپ کردی و خیلی خوشحال شدم :) ممنونم از لطفی که داری و میای وبلاگم و از همه اینا هم تر می نویسی حتی زمانی کهوبلاگ خودت نبودی . متشکرم مریم بانو

نوسان

کی رمز پست بالا رو داره؟؟ من میتونم داشته باشم؟؟

ریحانه

سلام .. راستش با خوندن این متن اشک از گوشه چشمهام سرازیر شد... ای کاش ای کاش ای کاش .......................

elham

مریم جون رمز مطلب خصوصی رو اگه میشه لطف کن بفرست بهم من می خونمت همیشه

سین :)

رمز به ما ها تعلق می گیره آیا ؟؟

سمر با رژ لب سکوت

مریم... نگرانتم... دلتنگتم... لعنت به این پستت لعنتی... لعنتتتتتتتتتتتت... ااااااااااه...