باید از اینجا بروم، بروم آنجایی که کلاغ ها رفتند....

باید از اینجا بروم، بروم آنجایی که آدم ها همرنگ منند،

آنجا که دنیایشان هنوز صورتی و رنگی رنگی است....

آنجا که پیرمردها و بچه ها دیگر توی این سرمای استخوان سوز، با یک لباس پرپری، سر چهارراه ها با چشم هاشان ذوبت نمی کنند

آنجا که اگر دلت خواست کمک کنی به پیرمردی که شب پنجشنبه ای با نگاهش به تو می گوید که شرمنده است، شرمنده زن و بچه اش، کسی برایت داستان آن گدای شیرازی را تعریف نکند. همان که هر روز  صبح با هواپیما می آمد تهران و شب دوباره بر می گشت شیراز

باید بروم، کوچ کنم از اینجا، باید جایی را پیدا کنم که زن بودن در آنجا جرم نیست

آنجا که کسی نمی گوید که امیرکبیر عامل بی دینی این مملکت است.... آنجا که علم فضیلت است و پیشرفت ستودنی ..... آنجا که در مدرسه هایش زنگ نماز زورکی ندارند

آنجا که مدرسه هاشان مدرسه است و حوزه هاشان حوزه

باید بروم، بروم از این شهر، 

باید بروم آنجا، جایی که اگر دلت خواست روزه بگیری توی ماه رمضان ازت نپرسند چرا، 

یا اگر خواستی نماز بخوانی در رستورانی توی جاده هراز، بهت جوری نگاه نکنند که انگار شما را چه به این کارها! 

باید بروم، بروم جایی که همه همدیگر را دوست دارند، که همیشه پای یک اجنبی در میان نیست

اینجا دیگر هوا ندارد.... اینجا از صبح که چشمم را باز میکنم، دلم آشوب است. انگار که آبستنم، آبستن

/ 12 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش

یاس

چنین جایی رو سراغ داری ؟لطفا برای ما هم ادرس بگذار [گل]

رضا

امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا نوش دارویی وبعد از مرگ سهراب امدی

سین :)

آبستن ِ رنجی هزار ساله ...

مرمری

من این پست و 3 بار خووندم و لذت بردم! لذتی درد ناک...لذتی مومور کننده...لذتی غم بار...[گل]

لیلی

شاید باید کمی درجه حساسیت مان را نسبت به کلام آدم های بی خرد کم کنیم

ساجده

یک وقت هایی خیلی از این چیزها یا موارد مشابهش برایم غصه می شد، درد می شد، می ماند روی دلم ولی هر جا که بروی آسمان همین رنگ است یاد گرفته ام خودم باشم بی آنکه توجه کنم به آنچه آزارم می دهد، سخت است ولی نشدنی نیست مدینه ی فاضله خود ماییم

دخترآسمانی

من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم.... منو با خودت ببر!...