اون روز که خاطره روز تولدم رو اينجا نوشتم( پنجشنبه ۴ اسفند) همين طور که مينوشتم اشکام گلوله گلوله روی گونه هام سر ميخورد و پايين می اومد٫ اگه بدونی چقدر بعدش احساس سبکی کردم و راحت شدم. ميدونی٫ بعضی وقتها با خودم می گم خدا اونی که به من وبلاگ رو شناسوند بيامرزه٫ گر چه بعدش بدجوری از چشمم افتاد٫ طوری که اصلآ ديگه دلم نمی خواهد ببينمش٫ (اتفاقآ دو شب پيش  با يه بنده خدايی حرفش شد٫ يعنی باهاش آشنا از آب درآمد٫ راستيا٬ چقدر دنيا کوچيکه!! )

بگذريم٫ داشتم ميگفتم٬ خلاصه اينکه٬ اين وبلاگ بعضی وقتها تبديل ميشه به يکی از بهترين دوستهای آدم٬ چون اولآ اينکه روش احساس مالکيت ميکنی و در عين حال می تونی هر وقت می خواهی باهاش بشينی و درد و دل کنی٬ بدون اينکه بخواهد نصيحتت کنه يا .........

/ 2 نظر / 18 بازدید
بچه پر رو

خوبیه وبلاگ اینه که هرچی دلت می‌خواد می‌نویسی، هر کی هم که بخونه تو رو نمی‌شناسه. این‌جا تنها جاییه که آدم حسود نداره. چون کسی کسی رو نمی‌شناسه که بخواد بهش حسودی کنه. بدرود