کامپيوترم خراب شده مجبورم يه چند وقتی چيزی ننويسم! آخه اينجا وبلاگ نوشتن خيلی سخته٫ البته سعيمو مل کنم که هر از چند گاهی بنويسم ولی خوب شايد دير به دير بشه!
اينم بقيه داستان:


برداشتی از يک زندگی)۸(


تا اينکه آن روز تو به خانه ما آمدی. زمانی که بيبی گل به در اتاقم زد و گفت که تو آمدی زياد هم خوشحال نشدم٫ چون آن زمان فقط به مهرداد فکر می کردم. با بی حوصلگی گفتم بيايد و به تو بگويد که می توانی به اتاقم بيايی.
وقتی وارد اتاقم شدی٫ وقتی صورت تو را ديدم٫ در يک لحظه فکر کردم تو مهردادی ٫ می خواستم فرياد بکشم و خود را در آغوش تو بيندازم٫ اما ناگهان به خاطر آوردم تو برديا هستی ٫ موجودی که زندگيم را بر باد داد.
تو جلو آمدی و به من سلام کردی٫ من هم تبسمی مودبانه کردم و جواب تو را دادم٫ و تو گفتی: آدم بدبخت منو ميگن٫ بيخود رفته بودم٫ ستونهای شکسته تخته جمشيد رو نگاه می کردم٫ نيامدم اينجا که زودتر صورت زيبايت را دوباره ببينم.
نمی دونم برای خودمم هنوز مساله است که چرا تو با مهرداد ديگه برای من فرقی داشتی؟
من به ياد مهرداد بودم٫ لبخندی که به لب داشتم محو کردم و گفتم: من موزه نيستم که بيايی و تماشايم کنی! و فکر هم نمی کنم آمده باشی اين حرفا رو به من بزنی.

/ 16 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باقلوا

خوب بعد ....چی ميشه؟ ياللا ياللا زود باش ديگه......

payam

زودتر درستش کن و برگرد . منتظريم .

& احسان &

سلام . خوبی ؟ خانوم خانوما منو سر کار میزاری ؟!! مگه نگفتی اگه یادم بدی اون عکسا رو میزارم ؟؟ خب همون اولش میگفتی خوشم نمیاد دیگه !! من که ناراحت نمیشدم . منو بگو رفتم یه عالمه عکس دیگه برات پیدا کردم . به هر حال هر جور راحتی . شاد و پیروز باشی. بای بای

جهان

سلام .. معلوم هست کجایی؟

آوای من

یه سری به وبلاگ من بزن . شاید تو داستانهای بعدیت واقعه واقعی من کمکت کنه!

علي

چه داستان جالبي!!! فقط خدا كنه خيلي طولاني نباشه!چون اون وقت هر وقت به اينجا سر مي زنم بايد قصه بخونيم

کهن دیار

سلام...آدرس لوگوی من عوض شده...لب‌ دريا، سحرگاهان‌ و باران‌، هوا، رنگ‌ غم‌ چشم‌انتظاران‌، نمي‌پيچد صداي‌ گرم‌ خورشيد، نمي‌تابد چراغ‌ چشم‌ ياران‌

leili

من شرمندم به مولا!

Hamed

salam dokhtare gol . ghadima az dadasheshun khodafezi mikardan bad miraftan ....

alik

سلام مهربوون/زيبا مينويسی/موفق/پيروز...پيوسته دلت شاد و لبت خندان باد