یک سال گذشت..... یک سال..... پارسال در چنین روزی از عشق می نوشتم و شروع یک بازی با قواعد و مقرراتی که همش حرف مفت بود... که به هیچ کدومش عمل نکرد..... می خواستم بنویسم حالم بهم می خوره از این همه دروغ و دورنگی و فریب!!!! اما راستش رو بخوای دیگه اصلآ برام فرقی نمی کنه.... می دونی راستش رو بخوای خودمم تعجب می کنم که اینقدر پوستم کلفت شده!!!!! قبلآ فکر اتفاقاتی که برام افتاده مو رو رو بدنم راست می کرد٬ از ترس قالب تهی می کردم٬ اما حالا٬ خیلی قشنگ می بینم نه تنها زنده ام٬ با کمال تعجب دارم راست راست راه می رم.... تنها فرقی که کردم اینه که دیگه چیزی به نام دل ندارم!!! اینم که اتفاق مهمی نیست.

دیروز نحسی ۱۳ دامن ما رو هم گرفت. یه آدم کثافت هر چی لایق خودش و خانوادش بود به من گفت و منم طبق معمول که تا یه همچین موقعیت هایی پیش میاد لال میشم و اشکم راه میافته٬ لال شدم ولی ایندفعه اشکم جاری نشد.... چه میدونم شاید اینم به دلیل فقدان دل!!!!

یادمه وقتی مدرسه میرفتم٬ اونوقتها بهمون می گفتن خوندن نماز صبح توفیق می خواد٬‌یعنی اگه گناهکار بشی توفیق خوندن نماز صبح رو از دست میدی٬ اونوقت نماز صبحت قضا میشه!!!..... میدونی چند وقته نمازهام داره قضا میشه؟؟؟؟

من غریب بودم.... حواله اش کردم به غریب الغربا.................. گرچه دیگه آبرویی ندارم پیششون.

/ 6 نظر / 22 بازدید
آنا

حالا نوبت منه بگم بينمت ميزنم تو سرت .... اما نه به دليل تو... واسه اين که حرفای يه آدم عوضی اين قدر برات مهمه! آپم...بيا که منتظرم!

سمر

اينحا غريب کشی عادت .ما اگه کمرنگ باهاتين عزيزم .لاف اومدم. اما سعی ميکنم.

مريم پاييزی

سلام گل من زيبا و ساده نوشته بودی ولی يادت باشه که خدا خودش گفته: بندگانم از رحمت الهی نومید مباشید، چرا که خداوند همه گناهان شما را میبخشد، که او آمرزگار مهربان است. سوره الزِّمر-53 يادت باشه خدا گفت همه گناهان..... من هم به روزم خوشحال ميشم سر بزنی.