در باغ ديوانه خانه ای قدم ميزدم که جوانی را سرگرم خواندن کتاب فلسفه ای ديدم.
منش و سلامت رفتارش با بيماران ديگر تناسبی نداشت. کنارش نشستم و پرسيدم:
- اين جا چه می کنی؟
با تعجب نگاهم کرد. اما ديد من از پزشکان نيستم. پاسخ داد:
-خيلی ساده. پدرم وکيل ممتازی بود می خواست راه او را دنبال کنم. عمويم که شرکت بازرگانی بزرگی داشت دوست داشت از الگوی او پيروی کنم. مادرم دوست داشت تصويری از پدر محبوبش باشم. خواهرم همیشه شوهرش را به عنوان الگوی یک مرد موفق مثال میزد. برادرم سعی می کرد مرا طوری پرورش بدهد که مثل خودش ورزشکاری عالی بشوم.
مکثی کرد و ادامه داد:
در مورد معلم هایم در مدرسه استاد پیانو و معلم انگلیسی ام هم همین شد. همه اعتقاد داشتند که خودشان بهترین الگو هستند. هیچ کدام از آن طور به من نگاه نمی کردند باید به یک انسان نگاه کرد......طوری به من نگاه می کردند که انگار در آیینه نگاه می کنند.
ّ بنابر این تصمیم گرفتم خودم را در این آسایشگاه بستری کنم. این جا دست کم می توانم خودم باشم.ُ
جبران خلیل جبران

/ 4 نظر / 21 بازدید
بازیچه

سلام...متن آموزنده ای بود...سپاسگزارم سر زدی ...لينکت را در وبلاگم خواهی ديد...پاينده و جاويد باشی

pejman

سلام مريم عزيز من برای اولين بار بود که به وبلاگت مي اومدم متن جالبی بودفقط می خواستم اينرو بگم که انسان تويه هر جا که باشه می تونه خودش باشه و اين خيلی بد که انسان فقط تويه يک جا بتونه خودش باشه حتما به وبلاگم سر بزن خيلی خوشحال می شم چون که من هم تويه اين مايه ها می نويسم بای