آشنای غریبه

ذهن آشفته، ذهنی است که روی هیچ فکری نمی تواند تمرکز کند، مدام از شاخه ای به شاخه ای دیگر می دود و تو نمی توانی قطار افکارت را دنبال کنی، مثل یک قطار پر سر و صدا روی ریل های موازی چهار بعدی می ماند، یک آنارکی عظیم..... 

بدتر زمانی است که دلت هم تنهاست، که عاشق شدن را فراموش کرده است... زبانی که حرف می زند اما دیگر به دلت وصل نیست.... که تخلیه ات نمی کند.... 

جانی که دیگر به کسی اطمینان ندارد....

ایمان سوخته، ایمان باخته...

نمی دانم کی این بلا را سر خودم آوردم... شاید وقتی که برای کسی به جز خودم بریدم.... بریدم از عشق.. بریدم از امید به آینده... بریدم از آرزوهای دور و دراز و پر از رنگ....

اینجا شهر خیلی غریبی است، پر از مردمی که هم زبان منند، ظاهراً شبیه من اند، از یک فرهنگیم و شاید میلیون ها ژن مشترک داریم با هم، اما چقدر اینجا از من دور است.. چقدر این آشناها غریبه اند... چقدر دروغگو و دورنگ اند، چقدر سرشار از کینه اند... پر از عقده... پر از عصبانیت... پر از پلیدی... اینجا سرزمین مردمان پلید ریاکار و دروغگوست... چقدر از اینجا بیزارم... چقدر این سرزمین مادری عاصی است... 

اینجا جای ماندن نیست.... اما کجا باید رفت؟

پیر شده ام، در میانه سی سالگی پیر شده ام... دیگر آرزویی، رویایی، نقشه ای ندارم.... ذهنم، تنم، جانم دچار روزمرگی است... دچار مردگی این سرزمین مادری شده ام، زندگی اینجا روزمرگی است... مردگی است...

/ 0 نظر / 62 بازدید