اين دفعه ميخواهم برای خدا بنويسم٬ اما اينجا٬ اميدوارم که ...........

ميدونم٬ خيلی وقتها خيلی چيزها ازت خواستم که معقول نبوده٬ يا چيزهايی ازت خواستم و بهم ندادی و من کلی شاکی شدم که چرا دعام رو مستجاب نکردی٬ اما بعدش بهم ثابت شده که به نفع ام نبوده و ...... خودم ميدونم٬ تو هم خوب ميدونی که من از اون دسته بنده های به قول معروف اهل بهشت نيستم و به همين خاطر هم شايد زندگی ام سراسر اشتباهه. ميدونم که بنده ی صالح ات نيستم که به محضی که دعا کنم٬ دعام مستجاب بشه....ميدونم اشتباه خيلی می کنم و ميدونم خيلی وقتها شکر نعمت هات رو به جا نميارم٬ اما تو هم که مثل من٬  آدم دو پا نيستی٬ تو که مثل من لجباز و انتقامجو نيستی٬ می دونم که بزرگی٬ کريمی٬ بخشنده ای ٬ و ميدونم که وقتی يکی از بنده هات ازت کمک ميخواهد٬ بدون هيچ چشمداشتی کمکش ميکنی٬ ميدونم خدايا٬ ميدونم که خيلی وقته که گمت کردم٬ ميدونم که خيلی وقته که مثل يه بچه ی کوچولو بازيگوش سر به هوا که دستش رو از دست مامانش توی يه خيابون شلوغ ول ميکنه و گم ميشه٬ منم دستم رو از تو دستت ول کردم و الان خيلی وقته که گم شدم٬ ميدونم هزاران چيزی رو که فقط خودم و خودت ميدونيم و تو هيچ وقت حتی به روم هم نياوردی...... می دونم٬ در عين ندونستن و نشناختنت٬ يه چيزهايی رو ميدونم٬......خدايا ميدونی که اين بارم دوباره دست از پا درازتر اومدم سراغت و ازت کمک ميخواهم٬ می دونم ٬ همه چيز رو ميدونم٬ و تو هم از من بهتر ميدونی٬ پس بيا و يه بار ديگه٬ مثل هميشه٬ روم رو زمين ننداز٬ منو پيش اين بنده ات سنگ روی يخ نکن٬ خدايا کمکش کن٬ کمکش کن تا مشکلش حل بشه٬ خدايا کمکش کن...........

براش دعا کنيد. دعا کنيد٬ خيلی گرفتاره.   

/ 4 نظر / 20 بازدید
hani va mani

سلام دوست عزيز وبلاگ زيبايی دارين متن قشنگی بود به ما هم سری بزن

حامین

متن زيبا و تاثير گذاری بود ولی من نميتونم با خدا اينجوری حرف بزنم! ميدونی يه جورايی خجالت ميکشم بندازمش توی رو در بايستی! خودش ميدونه داره چيکار ميکنه و به نظرم لزومی هم به ياد آوری نداره...صادقی مکی نيستش که روزی ۸۰ بار بايد بهش بگی آقا اينکار رو بکن اون کار رو نکن اخرش هم کار خودش رو بکنه! خدا خداست!

بچه پر رو

خدایا این را نه از زبان بنده‌ات بلکه از زبان جزئی از وجود خودت می‌گویم: مگر نه این‌که من از وجود توام؟ مگر نه این‌که تو منو عزت دادی و از روح خودت در وجودِ بی‌وجودم دمیدی و این گلِ بی ارزش را خدایی کردی. پس می‌دانم که صدایم را می‌شنوی نه از این بابت که مرا آفریدی از این جهت که من از توام، مگر می‌توانی صدای خودت را نشنوی؟ پس وقتی یکی از قطرات این دریا از تو خواهشی می‌کند چگونه می‌توانی نظاره گر باشی. وقتی چند قطره هم‌زبان از تو چیزی می‌خواهند مگر می‌شود گوش ندهی و انجام ندهی؟ نه. پس اگر کاری را انجام نمی‌دهی حتما حکمتی دارد که برای ما پنهان است زیرا که ما هنوز آنقدر وجود خودمان را نشناخته‌ایم که بتوانیم خدایی کنیم.