این ویروس کوچولوی موذی

اولش معمولآ با یک سردرد ساده شروع می شود. کمی بی حوصله می شوی و احساس بی حالی می کنی. با خود فکر می کنی شاید به خاطر خشکی و سردی و آلودگی هوای تهران است، همش دلت می خواهد که سرت را بگیری توی دستهایت و یک چند دقیقه ای چشمانت را ببندی.

بعد کم کم چشمانت شروع می کند به سوختن. یه کم بعدترش انگار که بو ها را خوب دیگر احساس نمی کنی و همین طور بی حوصله تر می شوی. همش احساس می کنی سردت  است و دلت می خواهد که یک پتویی چیزی داشتی تا روی پاهایت می انداختی.

بعد کم کم هی احساس می کنی که شیر آب وصل شده است به بینی محترم و هر کاریش می کنی این شیر آب را نمی توانی ببندی. یواش یواش صدایت کمی خش دار میشود و وقتی موبایلت را جواب می دهی اولین سوال آشنایان این است که "خواب بودی؟" بعد وقتی ساعت ناهار می روی که خورشت خوشمزه قرمه سبزی را که مامان جانت برایت پخته است و کلی ذوق داشتی که بخوریش، گرم می کنی و بوی شنبلیله اش را خیلی خوب نمی فهمی، کمی توی ذوقت می خوردو بعد وقتی اولین قاشق را توی دهانت می گذاری، انگاری که داری کاه می خوری! عطایش را به لقایش می بخشی و بر می گردی پای کامپیوترت که نقشه های طرح منطقه سه را کامل کنی، آخر دیگر خیلی وقت نداری تا روزی که باید تحویلش بدهی.

یکی دوساعتی می گذرد و احساس کوفتگی شدیدی در عضلاتت می کنی، انگاری که کوه کندی.... بعد می بینی که انگار که دارد سرت کم کمک هی بیشتر سنگین می شود و تصمیم می گیری که یک لیوان چائی داغ بخوری باشد که بهتر شوی...

خلاصه به هر زر و زوری که هست روز را تمام می کنی و می روی خانه روی مبل اتاقت پهن می شوی و با خود فکر می کنی شاید اگر یک لیوان شیر داغ بخوری کمی حالت بهتر شود، هنوز نمی خواهی تن بدهی به خیال اینکه "سرما خورده ای".

شیر را میریزی توی ماگ سفیدت و آنرا می گذاری توی مایکرووویو و بعد می نشینی همان طور که آرام آرام شیرت را که آن هم مزه کاه می دهد را می خوری کمی با اهالی خانه گپ می زنی و چون یه کمی تمام بدنت کوفته است می روی که بخوابی.

چشمهایت را باز می کنی، احساس خفگی بهت دست داده، موبایل را که بر میداری ببینی ساعت چند است، سرمایش انگار به دستانت خیلی کیف می دهد، آنرا روی پیشانیت می گذاری و یک نفس عمیق می کشی یا موبایل هم مثله پیشانیت آنقدر گرم شود که بگاذاریش سر جایش، روی میزک کنار تختت.

چشماهایت را فشار میدهی روی هم، نه فایده ندارد، هر کاری می کنی، یک احساس ناراحتی نمی گذارد که خوابت ببرد. تسلیم می شوی می روی سر یخچال یک قرص "کلد اند فلو" بر میداری و با یک لیوان آب نم گرم می دهیش پایین.

ساعت هفت صبح است، کسی از اهالی خانه صدایت می کند؛ "امروز نمی روی؟" 

به زور چشمانت را باز می کنی، انگار که تک تک ماهیچه های بدنت شده اند دشمن خونی ات، انگار که تمام سلول هایت با این ویروس های موذی کوچولو، دست به یکی کرده اند و دارند دمارت را در می آورند. همانطور که خودت را دفن می کنی زیر دو دست پتو و یک لحاف، با صدایی که از ته چاه در می آید، انگاری که داری ته مانده قوایت را جمع می کنی تا بتوانی  حرف بزنی می گویی: "نه، حالم خیلی خوش نیست".

ساعت از یازده گذشته و تو هنوز خواب و بیداری....از یک طرف توان باز کردن چشمانت را نداری و از آن طرف تمام بدنت درد دارد....

صدای مادرت را می شنوی که با نگرانی همینطور که یک لیوان آب پرتغال تازه برایت گرفته است، دستش را روی پیشانیت می گذارد و می گوید: "تب داری، بیا تا تلخ نشده این را بخور، می خواهی برویم دکتر؟" و تو یادت می افتد که اصلآ این سرما خوردگی را شاید از مادرت گرفته باشی، که او هم سرفه هایش بند نمی آید و الان دو روز است که همش فین فین می کند.... اما خودش را کشانده بیرون، رفته برایت پرتغال آب میوه گیری و لیمو شیرین و گشنیز و شلغم گرفته، آورده خانه بعد برایت سوپ سبزی تازه درست کرده و حالا آمده بالای سرت نشسته و دارد با چشمان مهربانش و نگرانی از تو مواظبت می کند و تو همینطور که توی خواب و بیداری و رخوت گرمای پتویت آرام آرام لیوان آب پرتغال و لیمو شیرین را مزه مزه می کنی، باخودت فکر می کنی: "این است فرق مادر با دختر" این را دیگر مزه اش را می فهمی، این آب میوه ا ی که دست تو است و آرام آرم سرش می کشی، خوشمزه ترین آب میوه دنیاست. بویش را می فهمی طعمش را حس می کنی؛ آخر مزه عشق می دهد .... مزه عشق مادر

 

/ 12 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساجده

سلام وای این ویروس لعنتی! راست می گی... اما باید بروی دکتر یک استعلاجی بگیری وگرنه از مرخصی استحقاقی ات کم می شود !:دی :( فرق مادر و دختر را قبول دارم ولی من که هر وقت مریض می شم خودکفام!

م.ن

واقعا درسته ...دوای این ویروس لعنتی که این روزها همه را بیچاره کرده فقط در دست های مادر است ، آب پرتقال مادر ، شلغم های مادر و مهمترینش همان نگاه پر غصه مادر وقتی بچه اش را مریض می بیند.

آنا کارنینا

هی خواستم یه چیزی در مورد "مادر" بگم دیدم هیچی نمی آید من هیچ وقت یادم نمیره وقتی که مریض میشدم و مامانم چی کارها که برام نمیکرد حتی همین الانشم ، زمان پریودم زنگ میزنه و کلی بهم میسپره که مراقب باشم و از این جور حرفا... کوفتگی ٍ سرماخوردگی از بقیه ی علایم و عوارضش بدتره

پدرام

توصیفتون از علائم بیماری و حس و حال بیمار بقدری خوب و طبیعی بود که آدم کاملا از پشت کلمات احساسش میکنه محبت مادر را که به قضیه اضافه کردید، ناخودآگاه آدم هوس میکنه آنفولانزا بگیره[مغرور] آرزوی بهبودی دارم[لبخند]

سین :)

عشق همه چیز را ساده می کند ، دیده ای ؟ :) مادر ها خیلی خوبند ، خیلی ! + نوشتم ♥

یاس

حتما تا الان اون ویروس های موذی بدنت رو ترک کردن . وقتی که مادر باشه و عشقش ، همه چیز قابل تحمله . خدا همه شون رو حفظ کنه .

محبوبه

من وقتی مریض میشم و مامان مهربونی میکنه از خودم بدم میاد.. حتی وقتی واقعا مریضم حس میکنم دارم تمارض میکنم !

سمر

مریم عزیز، کامنت خصوصی رو خوندم و آفرین به تو و طرز فکره تو و مقاومت تو، آفرین خانوم، امید هست، قطره های امیدت سرمی نشن مثه اون مرد میانسال، اینو از ته دل آرزو کردم الان. ناراحت شدم با کامنتت اما خوشحالم و بهت ایمان دارم... به به چه پست بامزه و خوش طعمی :) هرچند کمی ویروسی ست