برداشتی از يک زندگی
ديگر آن تنفر را نسبت به تو نداشتم٫ تلفن را برداشتم خواهرت برسابه دوست صميمی من بود.
برسابه از من دعوت کرد که ۲ هفته به خانه شما بيايم٫ من هم که از تنهايی خسته شده بودم ٫ پذيرفتم. با هم قرار گذاشتيم که من عصر آن روز در خانه شما باشم و آن طور که برسابه می گفت٫ مادرش به مادرم گفته بود٫ با اين وجود من هم به مادرم اطلاع دادم و او نيز با کمال ميل پذيرفت٫ چون به شدت نگران من بود و می خواست من هر چه زودتر روحيه سابقم را بدست آورم.
از آن جايی که منزل ما فاصله زيادی با منزل شما نداشت٫ تصميم گرفتم پياده به خانه شما بيايم و به راننده هم گفتم وسايل مرا ساعت ۴ به در منزل شما بياورد و من نيز در همان ساعت به در منزل شما رسيدم.

/ 0 نظر / 20 بازدید